|
عشق زماني است که نتواني به چيزي جز او فکر کني عشق زماني است که دستش را در دست داري و آغاز آشنائيتان را به ياد نمي آوري عشق زماني است که فقط براي اينکه با او باشي وقت زيادي را براي خريد با او مصرف مي کني و از آن لذت مي بري عشق زماني است که هر وقت خبر جالب يا غم انگيزي مي شنوي به اولين کسي که دوست داري بگويي اوست. عشق زماني است که روز تولدش را به خاطر داشته باشي حتي اگر مجبور شوي آن را يادداشت کني و روي داشبورد اتومبيلت بچسباني. عشق زماني است که نيمه هاي شب بيدار شوي و ببيني او به تو خيره شده و مي گويد: "خيلي خوشبختم که تو را ديدم" عشق زماني است که در هنگام تماشاي صحنه هاي ترسناک يک فيلم بازوي تو را محکم بچسبد. عشق زماني است که وسايلي را که دوست دارد بلافاصله برايش مي خري فقط چون مي داني وقتي آن را به او مي دهي به تو لبخند مي زند. عشق زماني است که تو رضايت او را به رضايت خودت ترجيح دهي. عشق زماني است که او لباسهاي زيبايش را فقط به خاطر تو بپوشد. عشق زماني است که هر وقت از موضوعي نگران است به او آرامش دهي. عشق زماني است که درست مثل روزهاي بچگي روي جدول پياده رو راه بروي و بي دليل بخندي. عشق زماني است که همه ي طول شب او را بيدار نگه داري و در مورد عميق ترين ترديدها و ترس هايت حرف بزني و او کاملا گوش بدهد و حال تو را درک کند. عشق زماني است که در پارک قدم ميزنيد و به تو بگويد:" در کنار تو احساس امنيت مي کنم" عشق زماني است که براي اينکه ظرف کمتري کثيف کني در يک بشقاب غذا بخوريد. عشق زماني است که حتي وقتي در مهماني جاي زيادي براي نشستن هست درکنار تو بنشيند. عشق زماني است که بوي عطرش را روي لباست حس مي کني و ذهنت لبريز از خاطرات خوش مي شود. عشق زماني است که بعد از آنکه از او جدا شدي ديگران را با او مقايسه کني و همه ي آنها را در مقابل او کوچک ببيني. عشق زماني است که بعد از آنکه او او جدا شدي هر وقت عکس او را ببيني گريه ات بگيرد. عشق زماني است که "زندگي مي کني". عشق زماني است که به اوج مي رسي. تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است .... دلتنگي براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ...براي داشتنش دارم .... دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .... در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است .. حق من نيست ... به اتش گناهي که تو کردي و مرا سوزاند ....دنياي مرا با تلي از خاکستر پوشاندند... اما هنوز با تمام وجود دوستت دارم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
و ساعت 9:52
|+|
کاش در دهکده عشق فراواني بود توي بازار صداقت کمي ارزاني بود کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميکرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب روي شفاف ترين خاطره مهماني بود کاش دريا کمي از درد خودش کم ميکرد قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود مثل حافظ که پر از زمزمه و الهامست کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود چه قدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ديوانه که باراني بود کاش سهراب نميرفت به اين زودي ها دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود کاش دلها پر افسانه نيما مي شد و به يادش همه شب ماه چراغاني بود کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود کاش دنياي دل ما شب از اين شب ها غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود دل اگر گرفت دعايش بکنيم راز اين شعر همين مصرع پاياني بود
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
و ساعت 9:48
|+|
خدايا ! به تو پناه مي برم،خود را به تو مي سپارم، ولي قلب محرمي ندارم که برايش بازگو کنم .غم ها و دردها بر دلم انباشته مي شود ولي کسي نيست که آن ها را شماره کند، مدام در آتش سوزان مي سوزم، قلب شکسته و ديوانه ي مرا کسي تحمل نمي کند، روح سرکش مرا کسي همراهي نمي کند .
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
و ساعت 9:45
|+|
سلام به تمام دوستان گلم عید ۱۳۸۶ به همه شما تبریک میگم امیدوارم سال خوب و پر برکتی همراه با سلامتی داشته باشین
روزي اتوبوس خلوتي در حال حرکت بود.
روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد .آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد كه خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد . آن شخص مصمم شد كه به پروانه كمك كند وبا برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد . پروانه به راحتي از پيله خارج شد ، اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند . آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده ومستحكم شود واز جپه او محافظت كند .اما چنين نشد ! در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را زير زمين بخزد و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز كند . آن شخص مهربان نفهميد كه ...محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود ، تا با آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود وپس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم . اگر خداوند مقرر مي كرد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم ، فلج مي شديم به اندازه كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم . من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد ، تا قوي شوم .
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه دوم فروردین 1386
و ساعت 15:4
|+|
|
آرشیو:
به تازگي:
دوست داشتنيها:
آمار بازدیدکنندگان:
|