|
هرشب وقتي تنها ميشم حس مي كنم پيش مني
دوباره گريه ام ميگـیــره انگار تو آغـوش مني روم نميشه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشمامه وقتيکه نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه قول بده وقتـــي تنهــــا ميشــم بياي كنار من شبهاي جمعـه كه ميـاد بيـــاي سر مزار من ! دوباره باز ياد تو شــــد زمـزمه نبــودنم ببين كه عاقبت چي شد قصه با تو بودنم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
و ساعت 1:8
|+|
مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره کوچه پر از حسرت ديوانه گـيست خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت پـر زد و آواره شــد و بــر نگـشت لـــذ ت بــيـداري يــلـدا تـــويـي تــازه تــريـن رکــن تــمـنـا تــويـي چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
و ساعت 1:6
|+|
تو بلبلی يا پروانه؟
پرسيد میدونی بلبل و پروانه چه فرقی دارند؟ گفتم هر دو عاشقند! گفت بلبل عشقش رو فرياد میکنه، داد میزنه که عاشقه و وقتی گل پر پر شد میره سراغ يه گل ديگه اما پروانه... دور معشوق میچرخه و میگرده و میسوزه و هيچی نمیگه...
و تو...! بلبلی يا پروانه؟
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
و ساعت 13:4
|+|
عشق هر جا رو كند آنجا خوش است گر به دريا افكند دريا خوش است گر بسوزاند در آتش،دلكش است اي خوشا آن دل،كه در اين آتش است تا ببيني عشق را آئينه وار آتشي از جانم خاموشت بر آر هر چه مي خواي ،به دنيا در نگر دشمني از خود نداري سخت تر عشق پيروزت كند بر خويشتن عشق آتش مي زند در ما و من عشق را در ياب و خود را واگذار تا بيابي جان نو ،خورشيد وار عشق هستي زا و روح افزا بود هر چه فرمان مي دهد زيبا بود
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
و ساعت 12:47
|+|
ديدار تلخ به زمين ميزني و ميشكني
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
و ساعت 0:59
|+|
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!! خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!! واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
و ساعت 0:52
|+|
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام به خاموشی مغرورانه ات شکستی تو مرا با تو گفتم از همه تنهایی ام، خستگی ام با تو گفتم تا بدانی با همه ناجیگری، بی ناجی ام تو، سکوتت خنجریست بر قلب من و حضورت، مرهمی بر زخم من پس، باش تا همیشه با من باش حتی اگر خاموشی...
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1385
و ساعت 0:43
|+|
خواب ديدم ، خواب اينکه مرده ام خواب ديدم ، خسته و افسرده ام روي من خروارها از خاک بود واي قبر من چه وحشتناک بود تا ميان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ الحد را گل گرفت بالش زير سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت وکور و ترس بود ناله مي کردم وليکن بي جواب تشنه بودم تشنه ي يک جرعه آب خسته بودم هيچ کس يارم نشد زان ميان يک تن خريدارم نشد هر که امد پيش حرفي راند و رفت سوره حمدي برايم خواند و رفت نه شفيقي نه رفيقي نه کسي ترس بود و وحشت و دلواپسي آمدند از راه نزدم دو ملک تيره شد در پيش چشمانم فلک يک ملک گفتا بگو نام تو چيست؟ آن يکي فرياد زد رب تو کيست؟ اي گنهکار و سيه دل،وصف به وصف نام اربابان خود، يک يک ببر در ميان عمر خود کن جستجو کارهاي نيک و زشتت را بگو گفت: بنده، عمر خود کردي تباه نامه ي اعمال تو گشته سياه ما که ماموران حق داوريم اينک تو را سوي جهنم مي بريم ديگر آنجا عذر خواهي دير بود دست و پايم بسته در زنجير بود نااميد از هر کجا و دل فکار مي کشيدندم به خفت سوي نار ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهاي رحمت باز شد مردي آمد از تبار آسمان نور پيشانيش فوق کهکشان چشمهايش زندگاني مي سرود درد را از قلب آدم مي زدود بين دستش کائنات و ممکنات لب که نه سر چشمه ي آب حيات بر سرش دستار سبزي بسته بود در دلم مهرش عجب بنشسته بود در قدوم آن نگار مهجبين از جلال حضرت عشق آفرين دو ملک سر را به زير انداختند بال خود را فرش راهش ساختند غرق حيرت داشتند اين زمزمه آمده اينجا حسين فاطمه ... صاحب روز قيامت آمده گوئيا بهر شفاعت آمده ... سوي من آمد ، مرا شرمنده کرد مهربانانه به رويم خنده کرد گفت آزادش کنيد اين بنده را خانه آبادش کنيد اين بنده را اين که اينجا اين چنين تنها شده کام او با تربت من وا شده مادرش او را به عشقم زاده است گريه کرده ، بعد شيرش داده است بارها بر من محبت کرده است سينه اش را وقف هيئت کرده است اين که مي بينيد در شور است و شين ذکر لالائيش بوده يا حسين با ادب در مجلس ما مي نشست زير چاک آل زهرا بوده است خويش را در سوگ عشقم آب کرد عکس من را بر دل خود قاب کرد اسم من راز و نيازش بوده است خاک من مهر نمازش بوده است پرچم من را به دوشش مي کشيد پا برهنه در عزايم مي دويد اقتدا بر خواهرم زينب نمود گاه ميشد صورتش بهرم کبود تا که دنيا بوده از من دم زده اوغذاي روضه ام را هم زده اين که در پيش شما گرديده بد ( ملائکه) جسم و جانش بوي روضه مي دهد نذر عباسم کفن کرده به تن روز تاسوعا شده سقاي من گريه کرده چون براي اکبرم با خود او را نزد زهرا مي برم هر چه باشد او برايم بنده است او بسوزد، صاحبش شرمنده است در قيامت عطر و بويش مي دهم پيش مردم آبرويش مي دهم باز بالاتر از اين در عالم است نامه ي اعمال او دست من است
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
و ساعت 21:27
|+|
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار. گفتي به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي ...
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ سه شنبه دهم بهمن 1385
و ساعت 21:13
|+|
هنگامي كه از مادر متولد شدم صدايي در گوشم طنين انداخت كه از اين به بعد با تو خواهم بود ... به او گفتم كيستي؟ گفت:غم... فكر كردم غم عروسكي خواهد بود كه بعدها با او بازي خواهم كرد ولي بعد ها فهميدم من عروسكي هستم در دستان غم ...
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه پنجم بهمن 1385
و ساعت 1:9
|+|
بنام آنکه "هست" , تا "هست" ما "بود" شود** ****************************************************
در انتظار صبحم , خورشيد من! درآئي
بندم اگر گسستم , عهدم اگر شکستم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه یکم بهمن 1385
و ساعت 18:6
|+|
چون سيل به دام تو به هر لحظه شکارم *اي تحفه نگارم* ازدوري صياد دگر تاب ندارم.رفتست قرارم.
چون آهوي گمگشته به هر گوشه روانم. تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوک مژگان چودو صد تير پراني،وردل بنشاني چون پرتو خورشيد اگررو بکشاني،واي از شب تارم
در بند و گرفتاربرآن سلسله مويم، از ديده ره کوي تو با اشک بشويم
با حال نزارم
برخيز که داد از من بيچاره ستاني، بنشين که شرر بر دل تنگم بنشاني
تا ان لب شيرين به سخن باز گشايي،خوش جلوه نمايي اي برده امان از دل عشاق کجايي تا سجده گذارم
گر بوي تو را باد به منزل برساند جانم به لب آيد، ورنه زوجودم اثري هيچ نماند،جز گرد و غبارم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه یکم بهمن 1385
و ساعت 18:4
|+|
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بوددل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده
کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خط پيمود و قرباني نداشت
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه یکم بهمن 1385
و ساعت 18:2
|+|
گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ... با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ... تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ... عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقي و مستي ونجوا کشيد گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش ... عکس حيدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشيد گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ... در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم ... گريه کردآهي کشيد وزينب کبري(س) کشيد گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ... عکس مهدي(عج) راکشيد و به چه بس زيبا کشيد گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين(ع) ... گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد
التماس دعا در این روزها ارزو
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه یکم بهمن 1385
و ساعت 17:55
|+|
|
آرشیو:
به تازگي:
دوست داشتنيها:
آمار بازدیدکنندگان:
|