|
تو مي آيي.يقين دارم كه مي آيي."
زماني كه مرا دربستر سردي ميان خاك بگذارند،تو مي آيي يقين دارم كه مي آيي.پشيمان هم...... دو دستت التماس آميز،مي آيد بسوي من،ولي پر ميشود از هيچ،دستي دست گرمت را نمي گيرد..... صدايت درگلوبشكسته وآلوده باگريه،به فريادي مرا با نام ميخواني و ميگويي كه؛ همه فرياد خشمت را،به جرم بي وفايي ها،دورنگي ها،جداييها،بروي صورتم بشكن...... سرم بشكن،دلم را زير پا له كن،ولي بر گرد!مرواي مهربان بي من،كه من دور از تو تنهايم....! ولي چشمان پر مهري،دگر برچهره ي مهتاب مانندت نمي ماند...........! لباني گرم با شوري جنون آميز،نامت را نمي خواند........! دگر آن سينه ي پر مهر آن سد سكندر نيست، كه سر بروي آن بگذاري و درد درون گويي...........! دو دست كوچكش،با پنجه هايي نرم و لغزنده،ميان زلفهاي تو بازي نمي گيرد،پريشانش نميسازد.....! هزاران باره هستي را به پاي تو نمي بازد.زن كوچك چه خاموشست.........! تو مي آيي، زماني كه نگاه گرم من ديگر به روي تو نمي افتد، هراسان،هر كجا،هر گوشه اي، برق نگاهت را نمي پايد، مبادا كه نگاهت بر نگاه ديگري افتد................! محالست اين كه بتواني مرا ديگر بگرياني،برنجاني
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه سیزدهم دی 1385
و ساعت 0:28
|+|
شمع ها وقتي او را با شمع ها نذر کردم قلب من هم آب شد کنار تنديس سربي اش حالا آفتاب فراموش نکند منتظرم که من سايه شوم و شبها روزم شود تا قرارم به ماه بکشد زنجير دست و پايم را براي ماندن ستاره ي چشم هايش کامل شود نامم و کامل شود نيمه اي که نيست اش از جدايي جدا بردار کوله تا بر دار نشود دل ات که پايان راه روشن تر از آيينه است و من هيچ ام نمانده که بيايستم وقتي که او را با شمع ها نذر کردم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه دهم دی 1385
و ساعت 1:49
|+|
امشب تمام نازک اندیشه های من
چون قایق شکسته مردان بی وطن در مبهم نبودن تو غرق می شود... تو می روی و تمامی هستی ام با هرچه ساختم که بمانم کنار تو در ریزش مداوم این آسمان سرد یکباره از نظرم محو می شود...
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه دهم دی 1385
و ساعت 1:19
|+|
میخواستم تمام لحظه هایم غروب باشد
ولی تو در کنارم باشی
طلوع دیگر به چه کار می آید
وقتی چشمانم نای دیدنش را ندارد
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه دهم دی 1385
و ساعت 1:16
|+|
نه مرا جایی هست بر در مسجد شهر نه مرا حالی هست از خم میخانه نه مرا عشقی هست سوی دنیای دگر نه مرا راهی هست بر لب ریحانه همه شب تنهایی همه شب رسوایی روزها بگذرد اندر دل این ویرانه هر کسی را دعوا بر سر تاج و زرست گرچه عمر ما شد بر سر پیمانه
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه دهم دی 1385
و ساعت 1:10
|+|
ای سوار اسب عشق ! غریب آمدی آشنا رفتی در دلم غوغا به پا کردی بعد آشوبت بی صدا رفتی اشک چشمانم بدرقه راهت دربدر گشتم هر سو دنبالت تکسوار عشق ! بیوفای من ! بی من و قلبم به کجا رفتی ؟ شد پناه من دست گرم تو غافل از چشمی پر ز بی مهری آمدی گفتی : باوفا هستم پس چرا ای دوست بیوفا رفتی ؟ آمدی یک شب با بهانه ای خواندی قصه عاشقانه ای آری می دانم یک شب دیگر در پی عشقی بی بها رفتی ! رفتی ای زیبا ! آشنا شد دل با غم و غربت آخر ای بیرحم ! از کنار دل تو چرا رفتی ؟
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه یکم دی 1385
و ساعت 14:46
|+|
|
آرشیو:
به تازگي:
دوست داشتنيها:
آمار بازدیدکنندگان:
|