|
خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
و ساعت 23:20
|+|
چه دنیای قشنگ و رنگارنگی مردم همه دور شدن از دو رنگی چه آدمای خوب و باوفایی چه لحظه های شاد و باصفایی آدما باهم همیشه یه رنگن فقط گل ها هستن که رنگارنگن اشکی نباریده به غیر بارون اونم واسه شادی لحظه هامون همه با هم صمیمی و وفادار نه دزدی و اسیری و نه بیمار ! دوستا برای هم آواز می خونن قناریها مبهوت و مات می مونن وقتی که تنهایی کسی نداری یه دست نامرئی می یاد به یاری اینا که گفتم همش اشتباهه باور نکن که باورش گناهه !!!
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
و ساعت 7:30
|+|
دل از دستم ربودی وای ... فریاد چه کردی با من ای مولود مرداد ؟ زدی آتش به جان و می گریزی تو آن شیرینی و بیچاره فرهاد ز غصه نای ره رفتم مرا نیست نسیمم پیش پایت کند رو باد گدایی کرده ام دل را زدستت مرا از در براندی داد و صد داد اگر من را به تن جان بود بهتر وگرنه کن تو از این عرشیا یاد
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
و ساعت 7:19
|+|
یکی بود یکی نبود... اون که بود تو بودی و اون که تو قلب تو نبود من. یکی داشت یکی نداشت... اون که یه عالم خوبی داشت تو بودی و اونی که جز تو هیچکسو نداشت من
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
و ساعت 7:17
|+|
ای دوست! که دربند نگاه تو اسيرم
حرفی بزن امروز که آرام بگيرم! حرفی که از آن زمزمه عشق بجوشد حرفی که از آن عطر گل ياس بگيرم من قله نشين بوده ام ای معنی پرواز نام تو مرا باز کشانده ست به زيرم امروز عطش ريشه دوانده ست به جانم امروز که از تشنه لبی همچو کويرم ای کاش که در بند تو باشم همه عمر تا آن دم آخر که کنار تو بميرم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
و ساعت 22:35
|+|
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
و ساعت 22:34
|+|
فاصلهگفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
و ساعت 22:33
|+|
خسته تر از هر زمانم دلشکسته از تو جانم آرزوی مرگ دارم سینه ای پر درد دارم چشم براه معجزه سیر سیر از موعظه تاب و تب از کف بدادم نای زی کردن ندارم مانده ام تنها و بی کس غصه هایم مثله کرکس گفته اندم بی لیاقت غصه دارم بی نهایت میزنم فریاد هردم ای خدایا این چه همدم؟ همدمی بس بی وفا دارم گل پر خار و خس دارم گهگداری شیر سگ خواهم بدست آرم که نوشانم بدو تک قطره ای گرچند اندک تا بدین سان معرفت بینم ز یارم همصدایم همنوایم...
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
و ساعت 16:48
|+|
باز با ان دیگری دیدم تو را جای قهر و اخم خندیدم تو را باز گفتی اشتباهت دیده ام گفتمت باشد بخشیدم تو را باز هم این قصه ات تکرار شد با رقبان رفتنات انکار شد انقدر کردی که دیگر قلب من از تو و از عشق تو بیزار شد ان رقیبان یک شبت می خواستند ذره ذره پا کی ات می کاستند گفتمت توبه به گرگان چاره چیست گفتی ام چون کوه ایمانی دگر تشنه را در حسرت دریا گذاشت عاقبت او هم مرا تنها گذاشت
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه بیستم آذر 1385
و ساعت 7:53
|+|
نميدانم تويي که به اين صفحه آمدهاي،
کيستي، کجايي و چرا آمدهاي!؟ نميدانم اصلا نام ؟....من....؟را به عمرت شنيدهاي؟ برايت با شخص خاصي مترادف هست؟ نوشتهاي از او خواندهاي؟ يا اين که اصلا او را کامل ميشناسي و علاقه ديرپا و پايدار ايرانيات به کنجکاوي در زندگي خصوصي افراد پايت را به اينجا باز کرده است؟ شايد هم فقط ميخواهي بداني او خودش را چگونه معرفي ميکند؟ شايد ... براي هيچ کدام
بلکه خودم پاسخ ميدهم. هر چند پاسخم مثل تمام نوشتههايم طولاني و بيسر و ته است مثل تمام آنها هم به درد نخور شده است. اما زندگي حس غريبيست که يک مرغ مهاجر دارد عزيزم زندگي هميشه بهار نيست گاهي ابر سايه مي اندازد وبهترين کسان را از هم جدا ميکند چي بگم ! هر بار که برات حرف ميزنم تو انتخاب کلمه کم ميارم.. نميشه بيانش کرد لغتام محدوده و تو نامحدود ! يه روز آرزوم اين بود که قدم به قد آرزوهام برسه اما الان خونهء آرزوهام خراب شده.. دلم اما آباد شده امشب منو و دلم جشن گرفتيم..مياي پيشمون ! تا باهم بشينيم و گپ بزنيم.. برام بگي .. حرف بزني تا منم تو درياي مهربونيت موج بشم و تو آسمون بزرگ دلت يه پرنده يه پرنده که با کمک تو بال زدن ياد گرفت و هواي پريدن کرد به قول يه دوست.. دارم شهر احساسمو چراغوني ميکنم.. آخه تاريک شده بود.. ظلمات بود چراغاشو شکسته بودن.. شايد واسه همين به سياهي شب انس گرفته بودم اما الان شبو يه جور ديگه ميبينم.. آدما رو يه جور ديگه دوست دارم.. اين بار نه واسه خودم که واسه برقي برقي که خبر از وجود تو ميده که تو دلاشون..چشاشون..حرفاشون موج ميزني و تو صداي خندشون منو اسير ميکني شايد کم لطفي نباشه که آدم اسير محبت بشه.. اونم محبتي که چشمه اش از لطف تو جوشانه هنوزم مثل سابق زندگي هست.. غم هست.. شادي هست. .سختي هست هنوزم مثل سابق وقتي چشمم به واژهء بزرگ فقر ميافته دلم ميلرزه يادم ميمونه حرفاتو که گفتي وقتي دلت گرفت.. غم تو گلوت خونه کرد.. سرتو بلند کن و يه نفس عميق بکش . .بعد چشاتو ببند و يه آرزو کن.. يه آرزو که وقتي بر آورده ميشه مثل آب رو آتيش خنکت ميکنه شايد احساس امنيت کردن تو اين جامعهء ناامن يکم خنده دار باشه.. اما حضور ما به پشتوانهء حضورش ميتونه ديوار امنيتي بسازه که پشت اون ديوارا حتي دلي از ترس نلرزه بيايد اين ديوارا رو بسازيم.. ديوارايي که اين بار محدودمون نميکنه چون اصلش از وجوديه که نامحدوده با هم ماندن و يکي شدن سوق بده! پس ميشه تو دستاي امن تو آروم بود .. زندگي کرد و خوشبخت ماند پس ميشه مثل سهراب پاک بود و عاشق ماند
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه بیستم آذر 1385
و ساعت 7:44
|+|
سلام عزیزم سلامی که چه رازها در آن نهفته است عزیزم تو را همچو مرجانی ته دریا می بینم و دوست دارم در کنار تو باشم و دریچه راز خود را به روی تو بگشایم محبوبم ای کاش پرنده مهاجر و خوش اوازی بودم و در دستهای تو اشیانه می ساختم ای کاش قطره اشکی بودم که از فروغ چشمانت تولد می یافتم و بر گونه هایت بوسه می زدم ودر هر گوشه از لبت می رفتم و انگاه برای نوشتن خاطرات مرکب می شدم وسپس مایه وجودت می شدم اما به چه مشغول کنم دیده دل را که تو را می طلبد و دیده تو را می جوید عزیزم سوگند می خورم که بهار را بخاطر زیباییش و گل را برای بویدنش و تو را بخاطر احساس پاکی که داری دوست دارم
ای کاش خانه ای ییلاقی بودم
ان گاه مطمئن بودم که سالی حتی یکبار به من سر میزنی
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه سیزدهم آذر 1385
و ساعت 11:18
|+|
کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد بي تو بودن گرفته کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده کاش مي دانستي چقدر دلواپس توام کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم و همیشه از خودم می پرسم این همه که من به تو فکر کنم تو هم به من فکر می کنی؟
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه سیزدهم آذر 1385
و ساعت 11:14
|+|
هنوز هم عاشق نگاه مهربان تو هستم
نمی دانم چرا نمی توانم فراموشت کنم
کاش مثل تو بودم و به سادگی فراموشی را در ذهن خود جای میدادم
ولی نمی توانم
هر روزی که از آخرین وداع ما می گذرد
عشق من به تو ای همه هستی زندگییم بیشتر، بیشتر می شود
چطور می توانم تو را فراموش کنم
توی که تمام زندگی منی ای فرشته من
من یک آرزو دارم
اینکه برگردی و ببینی که بی تو ماندن چقدر برایم مشکل است
پس برگرد و مرا به زندگی امیدوار کن
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه سیزدهم آذر 1385
و ساعت 11:13
|+|
از صمیم قلب دوستت دارم.... هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه سیزدهم آذر 1385
و ساعت 11:10
|+|
به گل گفتم: عشق چیست؟ گفت: از من خوشگل تر پروانه است به پروانه گفتم عشق چیست ؟ گفت : از من زیبا تر شمع است به شمع گفتم : عشق چیست ؟ گفت : از من سوزان تر عشق است
به گفتم : آخر تو چیستی ؟
گفت نگاهی بیش نیستم!!
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه سیزدهم آذر 1385
و ساعت 11:9
|+|
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو ازاون كه عاشقــــت بود بشنواين التماسرو ــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــ ـــــــ
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه نهم آذر 1385
و ساعت 19:21
|+|
آری آغاز دوست داشتن است...
گر چه پايان راه ناپيداست.. من به پايان دگر نينديشم... که همين دوست داشتن زيباست وقتي از ناله تلخم , دل شب ميلرزد ؛ وقتي از چشم فلق , قطره اشکي ريزد ؛ وقتي آن لحظه که دل , ياد تو را ميجويد ؛ ناگه از سمت جنون عطر تو بر ميخيزد . - بوي تو , خالي آغوش مرا پر کرده
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه نهم آذر 1385
و ساعت 19:20
|+|
افسوس... آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييز راه مي رفت... صداي خش خش ِ برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم مي گويد:...دوستت دارم.........
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه نهم آذر 1385
و ساعت 19:19
|+|
|
آرشیو:
به تازگي:
دوست داشتنيها:
آمار بازدیدکنندگان:
|