|
"رازهای عشق" 1.راز عشق در تواضع است . اين صفت به هيچ وجه نشانه تظاهر نيست . بلکه نشان دهنده احساس و تفکري قوي است . ميان دو نفري که يکديگر را دوست دارند، تواضع مانند جويبار آرامي است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه ميدارد. 2. راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغير اند ، اما احترام دو طرف ثابت مي ماند . اگر عقايد شريک زندگي ات با عقايد تو متفاوت است ، با احترام به نظرياتش گوش کن . احترام باعث مي شود که او بتواند خودش باشد . 3. راز عشق در اين است که به يکديگر سخت نگيريد . عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است . 4. راز عشق در اين است که هر روز کاري کني که شريک زندگي ات را خوشحال کند ، کاري مثل دادن هديه اي کوچک ، تحسين ، لبخندي از روي محبت . نگذار که جويبار محبت از کمي باران ، بخشکد . 5. راز عشق در اين است که رابطه تان را مانند يک باغ ، با محبت تزئين کنيد . بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه را بکار که زيبايي برويد . ضمنا فراموش نکن که باغ را بايد هرس کرد ، مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرز عادت شود . براي اينکه عشق همواره با طراوت بماند فبايد به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .
6. راز عشق در خوش مشربي است . شوخي با ديگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب شوخي هايت هم باش . شوخي نا پسند نکن . شوخي بايد از روي حسن نيت باشد ،نه نيشدار . 7. راز عشق در اين است که حقيقت اصلي عشق ، يعني تفکر را از ياد نبري . آيا يک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست ؟ 8. راز عشق در اين است که مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي ، و صبر کني تا خون سردي را دوباره به دست آوري . با اين که احساس جلوه الهام است ، اما شخص عصباني نمي تواند چيز ها را با وضوح درک کند . قلبت را آرام کن . تنها به اين وسيله است که مي تواني چيز ها را آنگونه که هستند ، در يابي . 9. راز عشق در اين است که طرف مقابلت را تحسين کني . هر گز با فرض اين که خودش اين چيز ها را مي داند ،از تحسين غافل نشو . مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نيت بگويي : دوستت دارم . گر چه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند . 10. راز عشق در اين است که در سکوت دست يکديگر را بگيريد . کم کم ياد مي گيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد . 11. راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است براي تقويت گيرايي صدا ، بايد آنرا از قلب برآوريد ، سپس رهايش کنيد تا بلند بشود وبه سمت پيشاني برود تار هاي صوتي را آرام و رها نگه دار . اگر احساسات قلبي ات را به وسيله صدا بيان کني ، آن صدا باعث ايجاد شادي در ديگري خواهد شد . 12. راز عشق در اين است که بيشتر با نگاه حرف بزني ، زيرا چشم ها پنجره هاي روح هستند . اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني ، مثل آن است که پنجره ها را با پرده هاي زيبايي بيارايي و به خانه گرما و جذابيت ببخشي. 13. راز عشق دراين است که از يکديگر انتظارات بيجا نداشته باشيد ، زيرانقص همواره جزء لا ينفک انسان است ذهنت را بر ارزشهايي متمرکز کن که شما را به يکديگر نزديک تر ميکند نه بر مسائلي که بين شما فاصله مي اندازد . 14. راز عشق در اين است که حس تملک را از خود دور کني . در حقيقت هيچ کس نمي تواند مال کسي شود . شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند . گياه هنگامي رشد ميکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند. 15. راز عشق در اين است که شريک زدگي ات را در چار چوبي که خودت مي پسندي حبس نکني .عيبجويي باعث تباهي مي شود . همه چيز را همان طور که هست بپذير ، تا هر دو شاد باشيد .قانون طلايي اين است : نقاط قوت را تقويت کن ، و ضعف ها را نه تقويت کن نه تقبيح . هرگز سعي نکن با سوزاندن ، جلوي خونريزي زخم را بگيري . 16. راز عشق در اين است که هنگام سوء تفاهم ، فقط به اين فکر نکني که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است . در عوض به راه حلي فکر کني که در آينده از بروز چنين سوء تفاهم هايي جلو گيري کني .
17. راز عشق در اين است که وقتي پيشنهادي به ذهنت مي رسد ، به نياز خودت براي بيان آن فکر نکني ، بلکه به علاقه ديگري به شنيدن آن فکر کني . اگر لازم بود ، حتي ماه ها صبر کن تا آمادگي شنيدن آنچه را ميخواهي بگويي پيدا کند . 18. راز عشق در آرامش است ، زيرا آرامش باعث تکامل عشق مي شود . عشق ، هواي نفس و احساست شديد نيست . عشق انسان ها نسبت به يکديگر بازتابي از عشق ازلي است خداوندگار آرامش کامل است . 19. راز عشق در اين است که در وجود يکديگر عاشق خدا باشيد ، تا همواره علي رغم همه اشتباهات ، تشنه رسيدن به کمال باشيد ، چرا که بشر همواره علي رغم موانع فراوان ، سعي ميکند به سمت آرمان هاي جاودانه حرکت کند . 20. راز عشق در اين است که محبت تان را بسط دهيد تا تبديل به عشق واقعي ميان دو انسان شود سپس آن عشق را که دست پرورده پروردگار است بسط دهيد تا بشريت و کل مخلوقات را در بر گيرد . 21. راز عشق در اين است که به ديگري لذت ببخشي ، و لي عشق را براي لذت نخواهي .زيرا عشق حقيقي هوا و هوس نيست . هر چه نفس قوي تر باشد ، تقاضاهايش بيشتر مي شود و هر چه تقاضا هاي نفس قوي تر باشد ، خودپرستي را در تو بيشتر و بيشتر تقويت ميکند . عشق چهره واقعي خود را در ملايمت و مهرباني آشکار ميکند ،نه در لذت جويي . 22. راز عشق در مراعات حال ديگري است . هر قدر که ملاحظه حال ديگران را مي کني ، کسي را که دوست داري بيشتر ملاحظه کن . 23. راز عشق در اين است که جاذبه هاي خود را با ديگري قسمت کني . جاذبه نيرويي لطيف و نافذ است که از ديگري دريافت مي کني . اين نيرو تنها با بخشش رشد ميکند . 24. راز عشق در ايجاد تنوع در زندگي است . نگذار که روزمرگي ها مثل سيم هاي کوک نشده ساز ، نغمه زندگي عاشقانه تان را به نوايي غم انگيز تبديل کند . 25. راز عشق در اين است که در هر فر صتي در کنار هم آرام بگيريد ،با هم تنها باشيد ، و افکارتان را با يکديگر در ميان بگذاريد . لازم نيست براي سرگرم شدن حتما از محرکات خارجي استفاده کنيد . قرار بگذاريد که بيشتر با هم تنها باشيد تا بتوانيد خودتان باشيد . 26. راز عشق در اين است که با زمانه کنار بياييد . مايع عشقتان را طوري نگه داريد که بتوانيد گودالهايي را که زندگي پيش پايتان ميگذارد ،پر کني. 27. راز عشق در اين است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهيد و از او قدرت و آرامش دريافت کنيد ، اما نه با اصرار . 28. راز عشق در استواري است . در فصول مختلف زندگي ، عشقتان را مانند کوه بلندي استوار ، مانند خاک حاصلخيزي پر ثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزيت نگه داريد ، که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دور آن گردش کنند.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه سی ام بهمن 1384
و ساعت 15:7
|+|
وقتی رودهای سکوت جاری اند،خاموش می شوم.با کلمه ها نمی توانم تورا بیافرینم و بی کلمه ها لحظه ای آرام و قرار ندارم.ابری از شکوفه ها آسمان را پوشانده است.شکوفه ها را می شکافم تا تورا ببینم.زیر سقف های حصیری نمی توان بوی گیلاس ها را شنید.
باران می آید،باران می آید.چشم پنجره ها خیس است.آیا حرف هایم تازه می شوند؟آن گنجشک تنها چه زود مرد!آن تمشک وحشی چه زود از شاخه جدا شد! در بامداد های برفی به یاد تو می افتم که با سپیده ها آمیختی و آنقدر در نی لبک غریب خود دمیدی که صبح از راه رسید و برگهای فروریخته به شاخه ها برگشتند. وقتی زیر نگاه ماه می خوانم،دلم می گیرد و صدایم باز می شود.باغبانها بیدار می شوند و عطر گلها روی دستمال مسافران می نشیند. چه ساده تورا صدا می کنم.همه مردم صدایم را می شنوند و با حیرت تو را نگاه می کنن.حتی مترسک ها هم جان می گیرند و خون تازه ای در رگ سیبهای قرمز می دود.
چه ساده تو را دوست دارم.این را همه کاکلی ها که از سفر آمده اند میدانند.کاش همه چیز شبیه تو بود.کاش گلهای رنگارنگی که نامشان را نمی دانم عطر تو را داشتند. باد هر چند که تند باشد،نمی تواند ستاره های امید من و تو را با خود ببرد.به ابرها اجازه نمی دهم که بین من و تو فاصله بیندازند.نور تو بالا و بالاتر می رود و من دستهایم را باز میکنم.دنیا چقدر کوچک است.کاش جز صدای تو هیچ صدایی را نمی شنیدم و جز نام تو هیچ نام دیگری را نمی دانستم.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه سی ام بهمن 1384
و ساعت 15:4
|+|
مینويسم از تو شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم. پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ، ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ...!!.شبهای تنهايی من شرمنده روي خزان زده خويشم از هجر تو ره عزلت گرفته ام دلتنگ از دوري تو گشته ام تنها و بي حوصله در خلوت خويشمتنها مونس من،تن از رمق افتاده من استكاش تو برايم نامي بودي و بس كاش افسانه بودي و رويا چونكه برايم سخت است بي تو بودن برايم سخت است سكوت كردن برايم سخت است از عشق نگفتن برايم سخت است از تو نگفتن توي اين دنيا فقط تو هستي رسم صداقت خودم را پيش تو جا گذاشته ام پس نگو كه قلبم براي تو نيست چون زندگي بي تو يعني نيستي بيا و مرا باور كن كه در درياي عشقت به ملكوت رسيده ام كه در اين عشق به پاي تو نشسته ام و گرفتار عشق تو شدم خداوندا اين چه اندوهي است در دلم؟ براي رفتن به انجا كه هيچكس نباشد براي رفتن به سوي آسمان آبي من ساده و بي ريا به پاي تو مينشينم با اينكه ميدانم در اين امتحان عشق بازنده ام كمرم را خم ميكنم تا واپسينها تا باورم كني عاشقتم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و نهم بهمن 1384
و ساعت 18:10
|+|
من و آوای گرمت را شنودن
بدين آوا غم دل را زدودن از اول كار من دلدادگی بود وليكن شيوه ی تو دل ربودن گرفت از من مجال ديده بستن همه شب بر خيالت در گشودن قرار عمر من بر كاستن بود تو را بر لطف و زيبايی فزودن غم شيرين دوری بر من آموخت سخن گفتن غزل خواندن سرودن من و شب های غربت تا سحرگاه چو شمعی گريه كردن تا غنودن چه خوش باشد غم دل با تو گفتن وزان خوشتر اميد با تو بودن قولی که دادی یادت نره . منتظرم . اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی در شگفت می مانی از نیروی خویش در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش چه مایه توانایی!
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و نهم بهمن 1384
و ساعت 18:9
|+|
...چه دل كوچكي دارد آدمي و چه زود تنگ مي شود ؟! به خدا پروانه ها پيش از آنكه پير شوند مي ميرند.من براي رسيدن به تو از پروانه بي پروا ترم.به تماشا يت خواهم نشست اي اشتياق پروانه هاي شور رهايي...
رهايي ، دلبستگي به آسمان است ، عادت پرنده هايي كه قفس را به خاطره ذهنشان سپرده اند. تو شبيه آسماني و من رها ترين پرنده و قصه ما نقطه اي شفاف پشت دور دست ، آنسوي مرزهاست ... جايي كه گيلاسهاي نور از درخت پر ستاره نور مي پاشند و من روزي درشت ترين گيلاسهاي نور را از درخت خواهم چيد و براي ماه چشمانت سوغاتي از جنس نور خواهم آورد. پرواز چندان هم كار دشواري نيست ، اگر ... اگر بالي براي پريدن و عشقي براي رسيدن از آنسوي آرزوها تو را بخواند.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و نهم بهمن 1384
و ساعت 18:8
|+|
چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که میشد به صحبت هایشان گوش داد
اولی گفت: من صلح هستم کسی نمیتواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت دومی گفت: من ایمان هستم , وجود من ضروری نیست چندان مهم نیست که روشن باقی بمانم؛ سخنش که به انتها رسید نسیم ملایم وزید وآنراخاموش کرد سومی با ناراحتی گفت: من عشقم ؛ من توان روشن ماندن را ندارم مردم مرا به کناری نهاده اند و ازاهمیت من بی خبرند زمانی طول نکشید که او هم خاموش شد ناگهان کودکی وارد شد و گفت: شما ها چرا خاموشید؟ شما هر سه باید روشن باشید وبعد آرام گریست در این لحظه شمع چهارم گفت: تا زمانی که من می درخشم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم کودک با چشمان درخشان شمع امید را بر داشت و با آن شمع های دیگر را روشن کرد
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و نهم بهمن 1384
و ساعت 18:7
|+|
زدوري تو با ستاره ها سخن گفتم
هزار لرزه برجان ستاره ها افتاد حديث مهر تو را كه آفتاب شنيد چنان نشست كه مرغ شب از صدا افتاد ديدي عشقي نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @ @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو نوشته شده توسط نوشین در سه شنبه يازدهم بهمن 1384 ساعت
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و نهم بهمن 1384
و ساعت 18:6
|+|
بسه این قفس بدوم هم نفس دیگه بسه تشنگی بدون آب خوردن فریب و نیرنگ سراب واسه هرکی دل من تنگ میشه تا میفهمه دلش از سنگ میشه دوستی از رو زمین پاک شده مردی و مردونگی خاک شده هرکی فکر خودشه تو این زمون تو نخ آب یخ و گرمی نور باید حرف دلمو گوش کنم غم دنیا رو فراموش کنم دستمو بلند کنم به آسمون خودمو رها کنم از اینو اون دلمو جدا کنم از آدما سینمو پر کنم از یاد خدا دیگه بسه دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر زمین ببار شب تار شب تار شب تار
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و نهم بهمن 1384
و ساعت 18:4
|+|
کجاست آنجاکه با نوای عشق به تپش می افتد؟ کدام قسمت است که می فشرد تمام احساسات تورا درخود، وقتی که عاشق میشوی؟ کجاست محلی که قطرات اشک با اجازه ی آنجاخارج میشود وقتی که روبه عشق مینگری؟ میدانم که میتوانی آنجارابه من نشان بدهی. دستت رابرسینه ی چپ میگذاری ومی فشری وبانگاهت مرکزهمه ی این احساسات را به من نشان میدهی. کارتودرست است!چه اهمیتی دارد که علم آن راتایید نکند؟ مهم نیست. اصلا مهم نیست که مراجع علمی دنیا این را قبول نداشته باشند. مهم این است که تواین رااحساس میکنی،احساس تویقین است وهمین کافیست. کافیست که توقلب کوچکت را به من بسپاری ودرجواب آنچه راکه میخواهی بدست بیاری. ای یار خانه ی دوست همانجاست.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و نهم بهمن 1384
و ساعت 18:0
|+|
غصه تو براي من شادي من براي تو دلت گرفت بگوخودم گريه كنم به جا ي تو روزاي خوب براي تو شباي بدبراي من بيستاي قرم زمال تو نمره رد براي من
اگر با دل مهربان تو من بي وفا شده ام پشيمانم اگر غير تو در جهان به كس آشنا شده ام پشيمانم اميدم تويي نااميدم مكن جز تو ياری نمي خواهم سحر شد بگو با كدام آرزو سـر به بالين گذارم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و نهم بهمن 1384
و ساعت 17:59
|+|
بگذارآن باشم كه در كوهساران با تو گام برمي دارد بگذارآن باشم كه در كنار تو گل مي چيند ... بگذارآن باشم كه درغم به سوي اومي روي بگذارآن باشم كه در شادي همراه اومي خندي بگذارآن باشم كه تو عاشقش هستي
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و نهم بهمن 1384
و ساعت 17:56
|+|
امشب بارون نباريد. بايد ميباريد. اونم نيومد. اونم تنهام گذاشت. دقايق زندگي كند مي گذره. امروز روز خوبي نبود. نميدونستم اين طور ميشه. همه خوشحال اما من... خودم خواستم. خودم كردم. وجودم بيش از حد پر رنگه. بيشتر از اين نبايد موند. گذشته ديگه مهم نيست. قبلا هم مي خواستم فراموش كنم . نشد. اما اين بار ميتونم. گذشته خاطرات خوب و بده. هر چقدر خوب باشن بيشتر عذاب آوره. بايد از گذشته گذشت. روزگار ثابت كرده. ثابت كرد دوستت دارم يعني پوچي. يعني خورد شدن. به اين واژه ميخندن. پس ديگه هيچ كس نبايد مهم باشه. چون خودشون اينو ميخوان. ديگه هر كس ميخواد بره. هر كس مي خواد بياد. برا ي چي بايد درهاي دلتو فقط براي يك نفر باز كني. هر كس دوست داشت بياد. تا هر موقع كه خواست بمونه. اين طور ديگه وقت رفتن غصه نداره. ديگه با رفتنش دلت خونت نميسوزه. اينو روزگار خوب يادم داد. نبايد زيبايي رو از چشمها گرفت. درست اينه كه به هر كس خواستي نگاه كني. بگي دوستت دارم حتي اگر نداشتي. يادم داد دل سنگ باشم. دل سنگ نميسوزه. سنگ رحم نداره. دوست داشتن رو نمي فهمه. ديگه با حرفاي هيچ كس نمي سوزه. نميسوزه تا تو براي آروم شدنش از آسمون بارون بخواي.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه پانزدهم بهمن 1384
و ساعت 1:21
|+|
بي تو هر شب غمتو به خلوت دلم ميبردم. خبري از تو نبود و لحظه هامو ميشمردم. وقتي شب سحر ميشد به بيقراري. خودمو به دست گريه مي سپردم. گله و شكايتي از تو به لب نمي اوردم. تو به ياد من نبودي . اما من واست ميمردم. من تورو از تو ميخواستم كه به عشقت در دنيا رو به روي خود ببندم. تو منو مثل يه بازيچه مي خواستي كه برات گريه كنم برات بخندم. اما من واست ميمردم. يه شبي بي تو تو دفترچه قلبم اونجا كه آخر عشق و سرگذشته زير اسم خودمون واست نوشتم. راست ميگي كه اون گذشته ها گذشته. تو منو با دريا دريا اشك چشمام نمي خواستي. آخه تو بيشتر از اون گريه من گريه ميخواستي. تو منو مثل يه بازيچه مي خواستي اما من واست ميمردم.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه پانزدهم بهمن 1384
و ساعت 1:20
|+|
سلامي به برودت اين فصل. سلامي به سردي اين شبهاي تنهايي. عاقبت سر باز كرد اين كهنه زخم چركين. شايد با تاخير اما سر انجام درون نمودي آنچه داشتي. به پايان راه رسيديم و هر چه گوييم به يادگار ماند. شايد اگر زبان ميگشودي به شكوه ومن پاسخ درد دل نازكت حال به پايان نميرسيديم. وهمين دو رنگيها ما از يكديگر فصل داد. خود خواستي. بارها دانستي كه اين كهنه گمان بيهوده به دل افكندي. اي كاش پيش تر اين را ميشنيدم. خود مي دانستي و مي دانستم كه هيچ بشر و غير بشري جايگزين تو نميشود. به ياد ندارم كه خواسته باشم از ان من باشي. آنچه خواستم جز اينكه خودت باشي بيشتر نبود. خودت كه با كوچك دلت بزرگ شرم روزگار را بر جانم باقي نهادي. دوست داشتي و دوست داشتن آموختي. هر رنگي بر تو نمايان شد اين تو بودي كه به رنگ مطلق خود ماندي. خود خواستي از آن من باشي. شاد نميشوم از ياد خاطرات كه من نبودم و تو ... در پس تمامي روزهاي فراموشي دلي اينه صفت داشتم و خود بي خبر. قلبي به نام من مي تپيد ومن نميشنيدم. انديشه اي جز همان روز نداشتم وفردا نميديدم. هم اكنون فرداها امروز شدند.امروز كه جزاي اعمالم ميبينم. پذيرفته ام و مي پذيرم. خود كردم خود خواهم كه به ناداني ام چوب جفا زنند. در مقابل تمناي عفو دارم. اگر چه بخشش نخواستي براي اعمالت و من بخشيدم. به بي غروري تمام بخشيدم تمام كرده ها و نا كرده ها. اما باز هم از بخشش نمي بينم نشاني. اما مجال نيست چرا كه به انتها رسيديم. به ياد بسپر داغ بوسه بر لب ميماند. به انتها رسيديم و سخن ابتدا مي گوييم.! ترس من از اه دل عاشق است.مي ترسم اگر چه از روزگار ديرين باشد. اما تو از رفتن من ميگويي. چه باور كنم ؟ دلت اين نمي گويد. نگاهت را دزدیدی مبادا باز گردی. به اميد روزگاري نرود به پاي ياري سر راه شاخه خاري رودش به چشم تاكه يارم نبيند آزاري.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه پانزدهم بهمن 1384
و ساعت 1:17
|+|
منم يه تقويم پر از زمستون
چله نشين دل درب و داغون سال كبيسه ام شگون ندارم از هيچ كسي خاطره اي ندارم جز يه نفر كه درب و داغونم كرد بره بودم گرگ بيابونم كرد اما دلم تو غربت بيابون از راهي كه رفته نشد پشيمون دل اي دل ديوونه كي قدرتو ميدونه؟ برو فكر خودت باش پر از گرگه زمونه باز منتظر نشستي آب ميشي دستي دستي تو هم بايد مثل اون دلش رو مي شكستي.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه پانزدهم بهمن 1384
و ساعت 1:16
|+|
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه پانزدهم بهمن 1384
و ساعت 1:14
|+|
بوسه يعني وصل شيرين دولب. بوسه يعني عشق در اعماق شب. بوسه يعني مستي از مشروب عشق. بوسه يعتي آتش و گرماي تب. بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب لذت از ديوانگي. بوسه يعني حس خوبه طعم عشق طعمه شيريني به رنگ سادگي . بوسه يعني آغازي براي ما شدن. لحظه اي با دلبري تنها شدن. بوسه اتش ميزند بر جسم و جان . بوسه بر ميدارد اين شرم از ميان. بوسه يعني شادي و شور و نشاط . بوسه يعني عشق خالي از گناه. بوسه يعني قلب تو از آنه من. بوسه يعني تو هميشه ماله من
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه پانزدهم بهمن 1384
و ساعت 1:5
|+|
هر اتفاقي که در زندگي ما رخ مي دهد ، بخشي غير قابل انکار از زندگي ماست .يک سرماخوردگي کوچک که باعث به بستر افتادن چند روزه ما ميشود، با همه ويروس هايي که ما را دچار تب و سر درد مي کنند هم بخشي از زندگي ماست. بايد بخش بخش زندگي خود را بپذيريم،دوست داشته باشيم و از آنها دفاع کنيم. بايد مسووليت بخش هاي مختلف زندگي خود را بپذيريم و آن ها را انکار نکنيم. اگر قرار است کسي عاشق ما شود بايد عاشق تمام زندگي ما شود و عشق او نبايد فقط محدود به بخش هاي زيبا و دوست داشتني زندگي ما باشد. عشق واقعي يعني پذيرفتن تمام بخش هاي زندگي همراهان و همدم هاي خودمان. هم روزهاي خوب و زيبا و هم روزهاي سخت و خشن و آزاردهنده. عشق واقعي يعني پذيرفتن محبوب در هر لحظه به همان شکلي که هست و همراه او بودن در تمام لحظات زندگي.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه چهاردهم بهمن 1384
و ساعت 16:39
|+|
کسي رو براي دوستي انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخواي براي اينکه تو قلبش جائي داشته باشي خودت رو کوچيک کني.
گاهي مبارز بدون اينکه خواسته باشد گام اشتباهي بر مي دارد و به درون گرداب سقوط مي کند ، يک چيز را به خاطر بياور آنچه باعث غرق شدن مي شود فرو رفتن در آب نيست
كسي را كه اميدوار است هيچگاه نا اميد نكن شايد اميد تنها داراي او باشد.
دکتر علي شريعتي:انسان به اندازه اي که به مرحلۀ انسان بودن نزديک مي شود ،احساس تنهايي بيشتري مي کند.
وقتي ميخواهي برايت پيش خدا دعا كنم نميگويم هيچوقت آسمان دلت ابري نشود
خدايم!
تنها يک روز در سراسر حيات کافيست
وقتي خدا بخواهد براي شما هديه اي بفرستد آن را در مشکلي مي پيچد هرچه مشکل بزرگتر باشد ، هديه هم بزرگتر است.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه ششم بهمن 1384
و ساعت 1:57
|+|
روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد))دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست .
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه ششم بهمن 1384
و ساعت 1:52
|+|
من ميگم بهم نگاه كن تو ميگي كه جون فداكن من ميگم چشمات قشنگه توميگي دنيا دورنگه من ميگم چقدرتوماهي تو ميگي اول راهي من ميگم خيلي غريبم توميگي نده فرييم من ميگم يه عمره سوختم توميگي قلبم رودوختم من ميگم چشمات واكن تو ميگي منورهاكن من ميگم دلم شكستس تو ميگي خوب ميشه خستس من ميگم واسم دعاكن توميگي نذر رضاكن من ميگم قلبم رونشكن تو ميگي من ميشكنم من ميگم واست ميميرم تو ميگي نميپذيرم من ميگم ازم بريدي تو ميپرسي نااميدي من ميگم واسم عزيزي تو ميگي زبون ميريزي من ميگم دلم روبردي توميگي به من سپردي من ميگم نگذري ساده توميگي آدم زياده من ميگم دل به توبستم تو ميگي انقده هستن من ميگم ميذاري توميگي طاقت نداري من ميگم كه غرق دردم توميگي مي خواهم برگردم من ميگم چيزي ميخواستي توميگي تشنمه راستي من ميگم تو بي وفايي تو ميگي بريم يه جايي من ميگم خدانگهدار تو ميگي تا چي بخواد يار من ميگم كه تاقيامت برو زيبا به سلامت پشت تو آب نميريزم كه رونتد عزيزم ازمريم حيدرزاده شاعر
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه دوم بهمن 1384
و ساعت 2:47
|+|
بوسه حرومت هرزه گرد وسوسه ي كوچه شدي
عشقمو آلوده نكن برو كه آسوده شدي دستامو ول كن تا برم هيشكي ندونه بهتره هركي كه بي وفاتره بازي عشقو مي بره بازي عشقو مي بره بوسه حرومت هرزه گرد وسوسه ي كوچه شدي عشقمو آلوده نكن برو كه آسوده شدي دستامو ول كن تا برم هيشكي ندونه بهتره هركي كه بي وفاتره بازي عشقو مي بره هركي كه بي وفاتره بازي عشقو مي بره گوشي رو بذار عزيزم نذار گريمون بگيره قصه ي عشق من و تو آروم آرومك بميره اون ور خط يكي ديگه بي قراره بوسه هات گرمي عاشقي نداره بين من يا اون غريبه يكي بايد بد بياره خونه ي كوچيك قلبت يه اتاق بيشتر نداره بوسه حرومت هرزه گرد وسوسه ي كوچه شدي عشقمو آلوده نكن برو كه آسوده شدي دستامو ول كن تا برم هيشكي ندونه بهتره هركي كه بي وفاتره بازي عشقو مي بره هركي كه بي وفاتره بازي عشقو مي بره رد اشك رو گونه هام نيست با نبودنت مي سازم گوشي رو بذار عزيزم به دروغات نمي بازم يا رهام كن تا بميرم يا بمير تا كه رها شم نامه هاتو پس ميارم نامه هامو پس مي گيرم بوسه حرومت هرزه گرد وسوسه ي كوچه شدي عشقمو آلوده نكن برو كه آسوده شدي دستامو ول كن تا برم هيشكي ندونه بهتره هركي كه بي وفاتره بازي عشقو مي بره هركي كه بي وفاتره بازي عشقو مي بره هركي كه بي وفاتره بازي عشقو مي بره
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه یکم بهمن 1384
و ساعت 16:15
|+|
من میدانم که روزی خواهم مرد پس مرا در خاک مینهید!!! مرا در تابوت سیاهی بگذاریدتا همه بدانند سیاه بخت بودم!!! چشمان مرا باز بگذارید تا همه بدانند من به آنچه می خواستم نرسیدم. ودر آخر پارچه سیاه بر تابوتم بکشید تا همگان بدانند هر چه ظلمت بود کشیدم...!
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه یکم بهمن 1384
و ساعت 2:11
|+|
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه یکم بهمن 1384
و ساعت 2:11
|+|
هيچوقت دل به كسي نبند،چون اين دنيا
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه یکم بهمن 1384
و ساعت 2:10
|+|
|
آرشیو:
به تازگي:
دوست داشتنيها:
آمار بازدیدکنندگان:
|