|
با سلام خدمت دوستان عزیز و مهربانم که همه انها در قلبم جا دارند
فرا رسیدن عید سعید غدیر خم را به همه مسلمانان جهان و شما دوستان گلم تبریک وتهنیت عرض میکنم وقتی رفتی باز هوا بد شد روزگار از بدی بدتر شد وقتی رفتی اسمون تر شد گریه ابرا بدتر شد گلا پژمردن وای گلا مردن شاخه هاشون زیر پا خم شد ابرا باریدن دلا پوسیدن قفس قناری تنگ تر شد این دلم مرده دستمو خونده صبح تا شب بهونه اورده بی خبر مونده از همه رونده قاصدک خبر نیاورده دیگه برگرد یار دیگه بس کن یار دل من از غصه داغون شد بی تو من خسته ام درها رو بستم همه جا واسم یه زندون شد عید سعید غدیر خم مبارک
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1384
و ساعت 2:45
|+|
تو رو دوست دارم
تو رو دوست دارم مثل زندگی بی تو ندارم میلی به تازگی تورو دوست دارم مثل ستاره دیدنت هرشب یه حس تازه داره تورو دوست دارم مثل چشمه بی تو منم مجنون لب تشنه تورو دوست دارم مثل رویا بی تو سرگردونم تو دنیا تو رو دوست دارم مثل پرواز بی تو دلم نداره هوای پرواز تورو دوست دارم مثل آسمون دل تنگت که میشم دارم هوای بارون تو رو دوست دارم مثل پروانه بی تو شمع میشم میسوزم بی فرزانه تو رو دوست دارم مثل فردا بی توقطره ای هستم دورازدریا بجز این جمله چیزی ندارم فقط تورودوست دارم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1384
و ساعت 2:34
|+|
سوختن چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختم با گریه ساختم و به پای تو سوختم اشکی که ریختم به پای تو ریختم عمری که سوختم به پای تو سوختم کس را دوست بدار که قلب بزرگی داشته باشد تا تو برای وارد شدن به قلب او خودت را کوچک نکنی!!!
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1384
و ساعت 2:33
|+|
نیمه مافلاکن آن کسی است که مرا میبیند پس کی از این شاخه مرا میچیند گر نچیند مرا باکی نیست جای هر خاکی که در افلاک نیست تا افلاک راهی نیست اما تا افلاکی شدن راه زیاد است... شما کجای راه هستید؟
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1384
و ساعت 2:30
|+|
بین منو تو اون همه کوه و صحرا بود بین منو تو دیدیی که هفتا دریا بود از دریاها گذشتیم دنیا رو تنها گشتیم تا همو پیدا کردیم بمون که بر نگردیم بمون به فردا برسیم بمون به دنیا برسیم چیزی نمونده نازنین بمون به رویا میرسیم بین منو تو هفتا کتاب قصه بود بین منو تو اون همه درد و غصه بود کتابا رو خوندیم غصهاشو سوزوندیم به عشق ابرو بارون گذشتیم از بیابون همه این کارارو کردیم اما هنوز از هم جدا هستیم به این چه میشه گفت؟ تنهایی!!! دوست دارم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1384
و ساعت 1:44
|+|
_______________________________ _______________________________ ________56867893758765987689___ ________97977754767676757755___ ________66868686849840327946___ _______________575654&_________ _______________7634566_________ _______________5643565_________ _______________7645487_________ _______________4863133_________ _______________4689461_________ _______________8745879_________ ________56556789567893789378___ ________46387354561816181318___ ________56867893758765987689___ _______________________________ _______________________________ ll_banooye_mah_ll : _______________________________ ___1722545325981_______________ _2125445335332588______________ 741353322222221388_____________ 4523322222222211246_____________ 03233222222222221111222223499____ 6412222222222222233555555532508___ 29122222222222222222333332332188__ _83122222222222222222222222217288_ _6911222222222222222222222221__485 __831122222222222222222222227__388 __58212222222222222222222211___088 ___80172222222222222222227____888_ ____867222222222222221______0888__ ____18512222222211_______488886___ _____887777__________68888887___ ______88________508888888______ _______85488888888885_________ ______________________________ ______________________________ ll_banooye_mah_ll : ______________________________ ___56546_____________78768____ ___67887_____________67678____ ___68699_____________89899____ ___68787_____________74486____ ___46786_____________87766____ ___78641_____________87545____ ___54584_____________48672____ ____7978_____________4664_____ ____7899_____________7456_____ _____789_____________890______ ______90_____________78_______ _______90___________90________ ________907_______799_________ __________809___899___________ ____________89004_____________
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1384
و ساعت 1:40
|+|
دریغا چشم بینایی ندارم ببین جز جان رسوایی ندارم اگر رو می کنی رو کن ولی من به جز درگاه تو جایی ندارم
به هر دري که زدم سري شکسته شد
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384
و ساعت 18:26
|+|
حظه ها لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند لحظه هاست که انسان را فرسوده خسته از زندگانی می کند لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رساند لحظه هاست که انسان را فریب می دهد بیایید از پس این لحظه ها بگریزیم به امید لحظه ی بعدی زندگی نکنیم اینگونه نیاندیشیم که انگار لحظه ی بعدی پس راه ما نیست و از همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه ی بعدی.......
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384
و ساعت 15:49
|+|
در ابتدای جهانم نگو خداحافظ به انتها برسانم نگو خداحافظ زراه آمده ام تشنه ی سلام توام سلام کن بمانم نگو خداحافظ قسم که بی سبب از عشق گریزانی نگو که عشق نخواهم نگو خداحافظ سکوت می کنی اما دلت پراز حرف است نگو گرفته زبانم نگو خداحافظ پناه اول من ای امید آخرین من بیا ز خویش ندانم نگو خداحافظ همیشه چشمه تو هستی رود منم من از تو در جریانم نگو خداحافظ
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384
و ساعت 15:46
|+|
وقتی دل ارزش خودش را از دست می دهد..... چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشه...... وقتی دیگر قدرت فریاد زدن هم نداشته باشی......وقتی که دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشی.....وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند.....وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند......وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ کنی.....وقتی احساس کنی دیگر هیچ کسی ترا درک نمی کند.....وقتی احساس کنی تنها ترن تنهاها هستی.....وقتی با شمع های روشن اتاقتو خاموش کنند.....چشمهایت را ببند و از ته دل بخند.....که با هر لبخند روحی خاموش جان می گیرد و درخت پیر جوان می شود.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384
و ساعت 13:26
|+|
موخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384
و ساعت 13:19
|+|
عشق چيز خاصی است Love is a special thing
يک رفت و آمد نيست Its not a come and go عشق تنها يکبار بر تو حادث ميشود Love only happens to you once اما واقعی است But for real عشق آن هنگامی است که تنها بدان می انديشی Love is when you only think که او کجاست؟ About where she is عشق چون معجزه است Love is like a miracle که به سختی توجيه ميشود Difficult to explain عشق زمانی است که تو اورا ايمن از Love is when you protect her باد و باران ميداری Frome the rain and wind عشق آن هنگامی است که تو او را در آغوش ميکشی Love is when you hug her و زمان را از ياد ميبری And you forget the time عشق آن هنگامی است که تو او را ميبينی Love is when you see her و بيقرار ميگردی And you get nervous عشق آن هنگامی است که تو در ميابی Love is when you realize تمايلاتت را Your feelings به عشق تو يک ستاره خواهم ربود To love you i would steal a star و آن را به تو خواهم بخشيد And i would give it to you به عشق تو سراسر اقيانوسها را خواهم پيمو To love you i would cross the ocean تنها برای آغوش کشيدنت Just to hug you به عشق تو من باران را To love you i would join the rain به آتش ملحق خواهم نمود With the fire به عشق تو من زندگانيم را خوام بخشيد To love you i would give my life تنها برا بوسيدنت Just to kiss you عشق آن هنگامی است که تو نام او را Love is when you write her name بر سراسر آسمان مينويسی All over the sky عشق آن هنگامی است که تنها آرزويت Love is when you only dream اينست که او را با خود به دوردست ها بری Of taking her far away with you عشق آن هنگامی است که تو او را ميبينی Love is when you see her و او در چشمانت ماندگار ميشود And she stays in your eyes عشق آن هنگامی است که تو در ميابی Love is when you realize که او همه چيز است SHE IS EVERYTHING
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384
و ساعت 13:14
|+|
ای کاش می توانستم نشان دهم، I wish l could make you. که تا کجا دوستت دارم. derstand how l love you همیشه در جستجو هستم، l am always seeking but اما نمیتوانم راهی بیابم... cannot find a way…. به آن آنی در تو عاشقم، l love in you a something که تنها خود کاشف آنم that only have descovered آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد، the you_ which is beyond the و تحسین می کند. you of the world that is آنی که تنها وتنها از آن من است. admired and known by others آنی که هرگز رنگ نمی بازد، a you which is eapecially mine وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم. hich cannot ever
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384
و ساعت 11:27
|+|
همیشه ما چیزی می خواهیم و خدا چیزی می خواهد شاید آن چیزی که ما می خواهیم همیشه نشود ولی همیشه همان چیزی می شود که خدا میخوهد پس چیزی را بخواهیم که خدا میخواهد
چنين با مهرباني خواندنت چيست ؟
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1384
و ساعت 17:24
|+|
وقتی میخوای بری از پیشش
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1384
و ساعت 17:0
|+|
اگر بگریم گویند که عاشق استاگر بخندم گویند دیوانه استپس می خندم و می گریمکه بگویند یک عاشق دیوانست
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1384
و ساعت 16:58
|+|
خیلی وقت بود که باهاش خلوت نکرده بودم , باهم حرف نزده بودیم, نه اینکه اون نخواسته باشه نه این از این بود که من خودمو گم کرده بودم,مغرور شده بودم, یادم رفته بود که اونو دارم ....امروز اومد و با مهربونی صدام کرد ...می دونید چی بهم گفت؟ گفت:ارزو بیا پیشم,چرا اینطوری شدی؟ چرا اینقدر درگیری؟ چرا فراموشم کردی؟نمی خوای یکی باشه که همراهت باشه؟همدمت باشه؟نمی خوای کسی باشه که وقتی بهش تکیه می کنی مطمئن باشی که پشتو خالی نمی کنه؟جاخالی نمیده؟خلاصه همیشه باهاته و یادش آرومت کنه و دلت واسش پربزنه؟.... بیا خودتو خلاص کن... می دونید از خجالت مردم از اینکه اون با اون همه عظمتش به یادم بود اما من چی؟ از جام پا شدم با خوشحالی و البته خجالت رفتم پیشش ولی مطمئن بودم اون منو به خاطر این کارم بخشیده. رفتم و صورتمو شستم سر سفره ی سحر نشستمو سحری رو با نام اون خوردمو به نیتش روزه گرفتم. خدایا شکرت که فراموشم نکردی, دوستت دارم.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1384
و ساعت 16:57
|+|
چیزهایی که نگفتم وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست نگفتم : عزيزم اين کار را نکن نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم حالا او رفته، و من تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد حالا او رفته، و من تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد اما حالا تنها کاری که میکنم گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1384
و ساعت 16:54
|+|
به نام آنكه دوستی را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم. كه هر چه بود، پيش از هر كلامی، خودش گفته بود. بايد اين واژه های كوچك را شست. سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلی را ، ساختن خانه ای در دل. و اين دل بينهايت، چه جای كوچكی بود برای دل بيتابش. او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهای سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش. همانگونه كه بغضهای گاه و بيگاهم را نشناختم. يا طولانی ترين ثانيه های تنهاييم كه بعد از سرآغاز كلامم، فقط خود او ميداند كه آن ثانبه ها چگونه گذشت. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه های افتاده به كلامش، به دنبال جای پای خدا باشم. اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهای او، حوض بی ماهيست. يا وسعتی بی واژه. و شايد مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن زاغچه ای كه هيچكس جدی نگرفتش . اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه برای سبدهای پرخوابمان، سيب آورد. حيف كه برای خوردن آن سيب، تنها بوديم ....
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1384
و ساعت 15:33
|+|
دل در اين غربت مي تپد بي هوار
كو شبي كه آويزم خود را به دار
مي كشانم بال پروازم بر زمين
در حسرت ابرها گريم بي اختيار
بازي كردم تمام عمر با زندگي
در عبثي بيهوده که باشد يك قمار
ليك افسوس نه بازي بود و نه برد
هستيم رفت و شدم ياري بي نگار
بر مي گردم به آغازين نقطه تقدير
يادم آمد جا مانده ام از صبح بهار
خنده اي از عمق جان مي زنم كه بي غرور
بازيچة آتش گشتم و شدم خاكسار
عاقبت رفتم و كسي هيچ نگفت
ماند از من تكه سنگي و يك عكس تار
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1384
و ساعت 15:6
|+|
كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن
مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد
سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد
كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت
ستاره ای بدرخشيد ولی كودك توجه نكرد
كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه ای نشان بده
ويك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهميد
كودك با ناميدی گريست
خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايی
بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد
ولی كودك ، پروانه را كنار زد و رفت.....
سر بلند باشی
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1384
و ساعت 14:46
|+|
می دیدم دارد می سوزد ولی باور نمی کردم حتی با گوشه چشمی آتش درونش را تر نمی کردم شاید او حس می کرد توی نگاهم بی وفایی موج می زند اما من بیچاره که عهد و پیمانی نبسته بودم می دیدم توی چشاش حرفها بود نمی توانستم حتی دمی پیش نگاهش سر کنم فصل پاییز بود ومی دیدم در جانش چگونه شعله ها بر پاست اما آن شعله ای که در جان من اثر نمی کرد در شعله می دیدمش انتظارش چی بود؟ اما من لب از لب وا نمی کردم می دیدم دارد می سوزد ولی باور نمی کردم...
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1384
و ساعت 17:18
|+|
کاش هیچکس تنها نبود کاش دیدنت رویا نبود گفته بودی می مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود یک نفر آمد صدایم کرد و رفت با صدایش آشنایم کرد و رفت پشت پرچین شقایق که رسید ناگهان تنها رهایم کرد و رفت
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1384
و ساعت 17:18
|+|
بابا بی خیال دیگه ناز کردنم حدی داره
ما که رفتیم بعد ما تازه می دونی کی دوست داره روت وکم کن تفه هم که نیستی به خدا تمومش کن افه هاتو بس کن این نازو ادا مگه ماچی کم گذاشتیم از مرام و معرفت که تو این جور بامابد تامیکنی ای بی معرفت راستشو بخوای دیگه خسته شدم رک بگمت راستشو بخوای دیگه خسته شدم رک بگمت به دلم نشسته بودی گندیدی و بریدمت به خداعشقی که ذلت بیاره کشکه عزیز جون هرچی مرد این قدر دیگه آبرو نریز گفته بودم نفسی برات می رم تا آخرش نفسی که هرمتم رو بگیره می برمش دیگه اون دنیای پررنگ وچل چراغت نمی خوام واسه روکم کنیتم که شده سراغت نمیام قاتی کردم بد رقم می خوام که قیدت بزنم می خوام این دندون آریه رو از ته بکنم عشقی که ما پیشیم بی شیل وپیل وصادقه همه مردم می دونن که مشکی رنگ عاشقه
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1384
و ساعت 17:17
|+|
عشق يعني
كوچك كردن دنيا به اندازه يك نفر و بزرگ كردن يك نفر به اندازه دنيا
توي سرماي زمستون يه كبوتر روي ايوون خيس شده پرهاي نازش ديگه بالهاش نداره جون پس به آسمون نگاه كرد ديگه چشماش شده خسته آخه اون خبر نداره خودشم بارشو بسته يه دلش پر اضطرابه يه دلش پر از اميده توي آسمون آبي اون هنوز جفتي نديده دلشو زده به دريا بره دنبالش به هر جا اما افسوس يه شكارچي نشسته پشت درختها تا بلند ميشه از ايوون ميريزه روي زمين خون تا ميريزه رو زمين خون ميشينه جفتش رو ايوون
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1384
و ساعت 17:16
|+|
مهربون... مهربون به خدا نگو من مشکل دارم به اون مشکل بگو " که من خدایی بزرگ دارم ... ! " موافق نیستی ؟
دلم مي خواست عاشقت باشم دلم مي خواست يه عشق بي پايان به پات بريزم يه عشق جدايي ناپذير .دلم مي خواست تا ابد به پات بيام اما تونذاشتي بهت برسم.ميگي نگو عاشقتم ميگي نگو .ميگم باشه نميگم اما من بازم ته دلم ميگم تا ابد عاشقتم...... اونی که می گفت جونش به جونت بنده حالا داره به گريه هات ميخنده اون كه مي گفت بدون تو ميميره دروغ ميگه دلش جنس كويره دروغ ميگه تو گوش نده به حرفاش نگو هنوز ميخواي بموني باهاش خيال نكن بدون اون ميميري بذار بره....نباشه جون ميگيري
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و چهارم دی 1384
و ساعت 1:52
|+|
هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت هر کس دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد؟ هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند هست ! و خدا کسی که احساسش کند نداشت! عظمت ها همواره در جست و جوی چشمی که آن را ببیند. خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند. و زیبایی ها تشنه ی دلی که عشق بورزد به او... . دکتر علی شریعتی
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و چهارم دی 1384
و ساعت 1:51
|+|
♠ اگه احساس کردی گناه یه نفر اینقدر بزرگه که قابل بخشش نیست ،بدون اون گناه نیست که بزرگه ،اون قلب تو هست که خیلی کوچیکه ♠
♣ شیشه از سنگ ندارد خویشی .هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است ♣
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و چهارم دی 1384
و ساعت 1:49
|+|
روزی زیبایی و زشـتی در ساحـل دریـایی به هم رسیده،تصمیم گرفتند تا خود را در دریا بشویند،،،
لباس از تن در آورده،در آب به شـنا پرداخـتـنـد. پـس از انـدکی،زشتی به ساحـل برگـشـت، لباس زیـبـایی را به تن کرد، راهـش را گـرفـت و رفـت.
زیبایی که اندکـی بعد از دریا بـیـرون آمد، اثری از لباس های خود ندید و چـون از برهـنه بودن خجـالـت می کـشـید،به ناچار لباس زشتی را به تن کرد و به راه افـتاد،از آن روز به بعـد،مردان و زنان بسیاری آن دو را با هم اشتباه گرفتند،اما کسانی هم بودند که صورت زیبایی را دیده،با وجود لـباسی که به تن داشـت او را شـناخـتـنـد و بعـضـی نیز صورت زشـتی و پارچه ای که او را پـنهان کـرده ـ نه از چشمانـشان ـ شناخته و با زیبایی اشتباه نگرفتند.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و سوم دی 1384
و ساعت 2:21
|+|
بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد
دل كوچيكم فقط غصه بازی رو مي خورد بچه بودم چه قدر صاف و رون مي خنديدم
خوبيش اين بود كه از کسی حرف بدی نمی شنیدم بچه بودم همه هم مثل خودم بچه بودن
نرم و ساده مثل شنهای کنار ساحل بچه بودم خبر از تو خبر از دروغ نبود
فکر و خیالم پریشون نبود
بچه بودم همه چي درست می شد ، سخت نبود
هيچكی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود بچه بودم كسي بي خود منو اذيت نمی كرد
مثل تو ميون بازيا خيانت نمي كرد بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم
از دست چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم بچه بودم دلمو هنوز كسی نبرده بود
هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود بچه بودم كسي مثل تو باهام بد نمی شد
بی توجه از كنار رؤياهام رد نمی شد بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود
لا به لای دفترام ،جز دو تا برگ ياس نبود
بچه بودم انقدر از سادگيا دور نبودم
واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم
بچه بودم دلم از هيچكسي ناراضي نبود
فكر و ذكرم پيش هيچ چيزی به جز بازی نبود
بچه بودم بيشتر از اين زمونا در می زدن
اون روزا بزرگترا بيشتر به هم سر می زدن بچه بودم قلبای تو دفترم حقيقی بود
روی دفتر خاطراتم عكس گل و پروانه بود
بچه بودم روزای هفته شبيه هم نبود
حواسم پهلوی اينكه چي بهت بگم نبود بچه بودم شادی پر بود تو دل بادكنكم
آخر اون روزا كسي بود كه بياد به كمكم
بچه بودم اگه مثل حالا مجنون مي شدم
از بزرگ شدن واسه ابد پشيمون می شدم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و سوم دی 1384
و ساعت 2:16
|+|
میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است
میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید
اما نتوانستم...نتوانستم
بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید
دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را.....او که تو عاشقش بودی....
اما گناه او چیست ؟؟؟؟
او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!
میدانی نه گناه توست نه گناه او
هر چه هست تقصیر دل من است
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت باش
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و سوم دی 1384
و ساعت 2:10
|+|
♠ صداقت و راستگویی تو را در جامعه آسیب پذیر می کنه با این حال صادق و راستگو باش؛ چیز هایی که پس از سال ها می سازی ممکنه یه شبه نابود شه ولی باز هم تو فکر ساختن اونا باش . اگر کارهای خوب انجام بدی و موفق باشی مردم تو را خود خواه خواهند خواند با این حال تو همون کارای خوب رو انجام بده تا همیشه خودت باشی ♠
♠ محبت را گر بود انتهایی، تو را تا انتهایش دوست دارم ♠ ☺واسه رسیدن به قله ی کوه به جای نگاه به قله به آسمون نگاه کن و واسه رسیدن به آسمون جایگاه خدا رو ببین☺
☺در آتش پروانه پرواز نمی سوزد، بابستن لب هرگز آواز نمی سوزد آدم به زمین آمد،این حادثه رویا نیست،این فرصت بی تکرار،عشق است معما نیست☺
☺هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه اگر میشکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا میشکند☺ ☺آن دم که توآمدی به دنیا،همه ازبهر تو خندان و تو بودی گریان؛کاری بکن ای دوست که وقت رفتن،همه از بهر تو گریان وتو باشی خندان ☺ ☺در این بازار داغ ناامیدی ،تو را باور کنم با چه امیدی☺
☺بین همه ی موجودات عالم فقط انسان است که می تونه بخنده؛ با وجود این زلالترین لبخند، لبخند اولین دیدار صبحگاهی آدم هاست. باور کن هیچ سوگندی متقاعد کننده تر از این لبخند نیست☺ ☺همیشه این بهترین ها نیستند که چیزی گیرشون میاد، بلکه آنهایی برنده هستند که دست به کار میشن و حرکتی انجام میدن. حرکتی که انجام میدی مهم نیست، مهم اینه که یکجا ننشینی و دست روی دست نذاری،و خلاصه ساکن نباشی؛چون بهترین قسمت یه کیک همیشه نصیب بهترین های واقعی نمی شه☺
☺به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی، یک شمع روشن کن☺
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و سوم دی 1384
و ساعت 1:52
|+|
♠ تو میتونی چشماتو ببندی تا شکوفه ها رو نبینی، میتونی گوشهاتو بگیری تا صدای آواز پرنده ها رو نشنوی، می تونی رو تو از همه چیز برگردونی حتی از جادوی بارون بهاری پشت پنجره ...و با لبه ی فنجون قهوه ی یخ کرده وتلخت خلوت کنی ... اما ته دلت خوب میدونی که یخ ها دیگه دارن آب میشن ♠
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و سوم دی 1384
و ساعت 1:46
|+|
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه وقت از تو خوندنه ستاره ی ترانه هام اسم تو برای من قشنگترین آهنگه بی تو یه پرنده ی اسیر بی پروازم با تو اما میرسم به قله ی آغازم اگه تا آخر این ترانه با من باشی واسه تو سقفی از آهنگ و صدا میسازم با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره نذار از نفس بیاوفتم تویی تنها راه چاره آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره تویی که عشقم و از نگاه من میخونی تویی که تو تپش ترانه هام مهمونی تویی که هم نفس همیشه ی آغازی تویی که آخر قصه ی منو میدونی اگه کوچه ی صدام یه کوچه ی باریکه اگه خونه ام بی چراغ چشم تو تاریکه میدوننم آخر قصه میرسی به داد من لحظه ی یکی شدن تو آینه ها نزدیکه با یه چشمک دوباره ....
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و سوم دی 1384
و ساعت 1:44
|+|
اونی که می خواستم دلمو شکست و به پای یک عشق جدید نشست و چشم روی آرزوم همیشه بست و پنجره مون رها شد اونی که می خواستم مثل اشک چکید و تو طول راه باز یه کسی رو دید و به آرزوش انگار دیگه رسید و به خاطر هیچی ازم جدا شد اونی که می خواستم اونی که می خواستم اونی که می خواستم منو تنهام گذاشت رفت اونی که می خواستم دل ازم برید و بین گلها یک گل تازه چید و به اونی که دلش می خواد رسید و با غم و غصه منو آشنا کرد اونی که می خواستم منو برد بهشت و اسم منو رو سر درش نوشت و بهونه کرد بازی سرنوشت و تو شهر رویاها منو رها کر د اونی که می خواستم منو برد از یاد و رفت پیش اونکس که دلش می خواد و زد زیر عشقش که یادش نیاد و مثل همه آدمها بی وفا شد اونی که می خواستم اونی که می خواستم اونی که می خواستم چرا تنهام گذاشت رفت
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه نهم دی 1384
و ساعت 2:27
|+|
بی تو امشب باز يک گوشه نشستم
در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم از همه چيز و همه کس به تو گفتم های های گريه کردم زار زار ناله کردم گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم از همه چيز و همه کس من گسستم با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟ تو به من خنديدی و گفتی که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم
ار دوست عزیزم بوتيمار به خاطر شعرش ممنون
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه نهم دی 1384
و ساعت 2:9
|+|
تو اين روزها دلم خسته همه درها به روم بسته به جز درد و غم گريه همه چيزم ز دست رفته منو گذاشت و رفت اونكه هستي ام از وجودش بود دل غمگين و خاموشم پر از شادي ز عشقش بود تو اون شب شب باروني با اون چشماي گريوني كه رفتي از برم اي يار منو بردي به ويروني تو رفتي و گذشت افسوس كه عشق من خدايي بود تو اي قلبت جدا از من همه هستيم فدايي بود چشمهاي قشنگ اون بود كه دلو انداخت به جونش دست گرم و مهربونش دلو كرده سايه بونش تويه اين شبهاي تاريك روزهاي سرد جدايي دل من مونده به يادت دوباره يه روز مياي
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه نهم دی 1384
و ساعت 1:54
|+|
وقتي از مادر متولد شدم صداي در گوشم طنين انداخت! كه گفت بعد از اين با تو خواهم بود به او گفتم كيستي..؟گفت:غم فكر كردم غم عروسكي خواهد بود كه من بعدها با او بازي خواهم كرد ولي بعدها فهميدم كه من عروسكي هستم در دستان غم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه نهم دی 1384
و ساعت 1:50
|+|
كجاي نازنين؟كجايي گلم؟ كجايي تا ببيني چقدر دلم گرفته! كجايي تا ببيني چشمام ديگه سو ديدن ندارن. دلم داغون شده.ميدوني كدوم دل رو ميگم؟ همون دلي كه يه روز به عشق تو مي تپيد. همون دلي كه شبيه يه سيب سرخ .يه شاخ گل رز. مپل لبهاي تو اما الان... اما الان زرد زرد شده.به خدا داره از تنهايي دق ميكنه. اينقده تنهاست كه بعضي وقتها براي خودش ساعنها زار زار گريه مي كنه.آخه چرا........ چرا رفتي؟ كجا رفتي؟ كي بر ميگردي؟چرا بر نمي گردي؟چرا منو با خودت نبردي؟و هزاران چراي ديگه. يادته.يادته اون غروبي كه رفتي رفتي و براي هميشه تنهام گذاشتي. رفتي.رفتني بي برگشت. رفتني ويران كننده. اون غروب رو يادته...گلم يادته. يادته. يادته يادته وقتي براي آخرين بار دستاتو تو دستام فشردم انگار.انگار... يادته وقتي براي آخرين باربه چشمام نگاه كردي.اي كاش بودي و مي ديديكه از اون چشمها هيچي باقي نمونده.هيچي هيچي. كارش فقط شده تداعي اون خاطراتي كه به خاطر سپرده بود و به ياد اون خاطرات شب وروز خيسه و مي باره. يادته وقتي رفتي آسمون هم زار زار به حال من تنها ساعتها گريه كرد. يادته باد .باد از غم تلخ جدايي چه سوز آهناكي مي كشيد. يادته بعد رفتنت ستاره ها هم با تو از پيشم رفتن و سبم تيره و تار شد . چرا بايد مي رفتي؟چرا بر نموندي؟ بعد رفتنت باران به ياد گذشته چه معصومانه ميباريد. مرغ عشقها رو يادته و قتي بارون مي اومد اونها رو زير بارون ميذاشتيم. اما الان اونها هم مپل منو تو شدن. اونههام حالا ديگه تنهاي تنهان. چون يكي از اونها اون يكي تنها گذاشت و رفت. مثل تو كه منو تنها گذاشتي و رفتي. به خدا رفتنت بد جوري داغونم كرد. هر روز غروب ميرم همون جايي كه تنهام گذاشتي. راستي يه مدتيه كه ديگه به خوابم نمياي.چرا؟ تو رو خدا تو كه خودتو از من گرفتي لااقل ديگه خاطراتت رو ازم نگير. فقط همين. ((تو كه تنهام گذاشتي لااقل نذار خاطراتت تنهام بزارن))
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه نهم دی 1384
و ساعت 1:41
|+|
روزها گذشت .سالها گذشت.من هنوز عاشقتم. به يادتم نميدونم خبر داري منتظرم.يا مردم و فقط تو خاطراتت ام روز و شبم به اين خيال.اين شد كه زخمام خوب ميشن شوق اونو مياره.صبح غمها غروب ميشن يه عمر طولاني و من به اين سوال مي گزرونم چي شد گذشتي از منو رفتي چرا نميدونم زخمام كه سر بازه هنوز عمري نمونده تا سحر خسته و پير و خم شدم از تو نيامد يه خبر چشمام به در خشكيد و رفت نا ندارم بيشتر از اين با رفتنت فنا شدم بيا خودت اينو ببين با رفتنت فنا شدم بيا خودت اينو ببين
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه نهم دی 1384
و ساعت 1:37
|+|
سلام به تمام دوستان مسیحی خودم میلاد مسیح و پیشاپیش سال جدید رو به شما تبریک می گویم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه هفتم دی 1384
و ساعت 0:22
|+|
شنبه روز بدی بود، روز بیحوصلهگی،
وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی؛ ظهر یکشنبهی من، جدول نیمهتموم، همه خونههاش سیاه، روی خونه جغد شوم؛ صفحهی کهنهی یادداشتای من گف دوشنبه روز میلاد من ئه، اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه! غروب سهشنبه خاکستری بود، همه انگار نوک کوه رفته بودهن به خودم هی زدم از اینجا برو! اما موش خورده شناسنامهی من! عصر چارشنبهی من! عصر خوشبختی ما! فصل گندیدن من! فصل جونسختی ما! روز پنجشنبه اومد مث سقائک پیر، رو نوکاش یه چیکه آب گف به من بگیر، بگیر! جمعه حرف تازهئی برام نداشت، هر چی بود، پیشتر از اینها گفتهبود!
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه هفتم دی 1384
و ساعت 0:14
|+|
فقط برای تو(.....) []
ای عزیز ترین کسم همنفسم بیا تو بشکن قفسم بتونم پر بگیرم تو آسمون به اوج خواستن برسم می خوامت از دل و جون ای مهربون به شور عشقمون قسم خواستنم زبونی نیست از ته دل خیلی برات دلواپسم پر پرواز منی یار دم ساز منی تو گل نازمنی وقتی از عشق می خونم شور آواز منی نغمه ساز منی نغمه ساز منی همه وجود من پر از خواستن توست اوج زندگیم همیشه لحظه دیدن توست توی واپسین نفس تو به داد من برس ای امید زندگی ای مرا تو همنفس ای مرا تو همه کس
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه هفتم دی 1384
و ساعت 0:11
|+|
می شنوم صدای پاتو تو میای به پیش من نمی دونی می میرم چه بی صدا برای تو تو میایی که دستامو به پیش دستات ببری نمی دونی که دو دستم می گیرن دستای تو تو میای که گوش کنی به حرفای قشنگ من نمی دونی که چقدر قشنگ ترن حرفای تو تو میای بهم بگی "دوست دارم عاشقتم "نمی دونی که شدم یه عمری دیوونه ی تو تو میای نشون بدی گل عشق و گل سرخ نمی دونی که خودت قشتگ تری از هر چی گل تو میای بهم بگی "دلم برات تنگ شده بود"نمی دونی دل من چه ابریه از دوری تو تو میای که پاک کنی اشکای من نمی دونی که همین جور می ریزن اشکای تو تو میای تا که منو ببری به پیش خود نمی دونی که منم دارم میام به پیش تو
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه هفتم دی 1384
و ساعت 0:3
|+|
ازم پرسید که منو بیشتر دوست داری یا زندگیت رو ، گفتم:زندگیم رو قهر کردو رفت،ولی نمی دونست خودش تمومه زندگیمه
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه هفتم دی 1384
و ساعت 0:1
|+|
نمی دونم چی شد که اینقدر دیوانش شدم ...
یه روزی اومد و گفت دوست دارم ، من بهش خندیدم آخه اون موقع توی اوج شیطنت هام بودم ،نمی دونستم عشق چیه و دوست داشتن چیه ...نمی دونستم ،به خدا نمی دونستم اما حالا نمی دونم اصلا چه جوری گذشت و چی شد اصلا ..که من عاشقش شدم .حالا می فهمم خندیدن به عشق یه عاشق ،چقدر اون عاشق رو عذاب می ده ....من عاشق شدم ،عاشق کسی که هیچ وقت فکر نمی کردم تو زندگیم مطرحش کنم .ببین کار دنیا رو ،بازی روزگار بد بازی با من کرد
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ سه شنبه ششم دی 1384
و ساعت 23:56
|+|
|
آرشیو:
به تازگي:
دوست داشتنيها:
آمار بازدیدکنندگان:
|