سرما زده و سوزه و پاییز فراری در حسرت روزهای بهاری بق کرده قناری اجاق خونه میسوزه و سرده ببین سرما چه کرده ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده یخ بسته گل گلدونا انگار طوفان طبیعت رو ببین کرده چه قوقا برگی دیگه نیست روی درختا سرماست فقط میون حرف هر چی که بوده توی طبیعت قایم کرده یکی میون برفا
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه سی ام آذر 1384
و ساعت 1:35
|+|
به یادت هست میگفتم: اگر ترکم کنی روزی تمام عمر خاموشم
به یادت هست میگفتم: نوز هست اوازت بر در گوشم کنون آن روزها رفتند تو هم رفتی و اینک من شدم تنها اسیر درد ها و غصه ها روزو شب ها به یادت اشک میریزم چرا کردی فراموشم؟
خدا خدا نقاشي ات كرد و به ديوار تماشا زد خدا رنگ تو را روي تمام ديدني ها زد شب از چشمان توفهميد بر تر از سياهي نيست اگر مشكي نشد دريا به بخت خويشتن پا زد! خدا شيريني نام تو را در آب ها حل كرد از آن پس هر كه عاشق گشت اول دل به دريا زد بزرگي . مهرباني . بي دريغي . آنقدر خوبي كه حتي ميتوان گاهي تو را جاي خدا جا زد! دوباره شب شد و در من خيال شاعري گل كرد دوباره از غزل هايم تب عشق تو بالا زد غزل هاي مرا خواندند و صدها مرحبا گفتند كه زير بيت آخرين بيتش از تو امضا زد..................
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه سی ام آذر 1384
و ساعت 1:32
|+|
سکوت کن در این سکوت تنهاییهاکه شاید آخرین اثرات رنگ عشق بر قلب تو نمایان گردد.یا که دیگر عشق جایی برای پناه یافتن در قلب تو نداشته باشد.سکوت کن در این خلوت تاریکی که دیگر همه به فکر او هستند. او که دیگر طعم عشق را چشیده است.وتنها او میداند که عشق به رنگ آسمان است یا که باید آن را میان دو ابر بغض کرده یافت.
ای کسانی که مامور دفن من هستید
لحظه ای گوش فرا دهید : هنگام مرگ من دستانم را باز بگذارید تا همه بدانند دست خالی از دنیا رفتم موهایم را بریشان بگذارید تا همه بدانند دست محبتی بر سرم کشیده نشده است چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم به راه یاری بی وفا بوده ام و در آخر تکه ای از یخ به شکل صلیب بر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید به جای معشوقه ام بگرید!.........
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه سی ام آذر 1384
و ساعت 1:27
|+|
تو در خيال خويش مرا به نگاهي عادت دادي كه گذشتن از آن برايم بسي غم گسار است . مرا به لبخندي وابسته كردي كه ديگر هيچ چيز برايم باعث لبخندي نيست. مرا به چهره اي تعلق دادي كه كنون بدون آن همه چيز خاكستري است. مرا بدان وجود شيفته كردي كه شيفتگي را در سيماي دلنشينت ميبينم و لبخند را در چشمانت ميجويم و عشق رادر طنين خوش صدايت مي خوانم . مرا بدين پيكر وابسته كردي كه ديگر جرات فرار در من نباشد و قدرت پرواز در بالهايم... تو خود ظلم را نهي كردي وكنون ظالم شيرين سخني. تو مرا به عشق عادت دادي، نه به هر عشقي، از باده خويش مستم كردي، كه هوشياري در پس مرگ است و كنون در ميكده سينه تو ساقي هميشه مستم. ...............
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه سی ام آذر 1384
و ساعت 1:19
|+|
وقتی رفتی باز هوا بد شد
روزگار از بدی بد تر شد وقتی رفتی آسمون تر شد گریه ابرا بد تر شد گلا پژمردن وایگلا مردن شاخه هاشون زیر پا خم شد ابرا باریدن دلا پوسیدن قفس قناری تنگ تر شد این دلم مرد دستمو خونده صبح تا شب بهونه آورده بی خبر مونده از همه رونده قاصدک خبر نیاورده
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه سی ام آذر 1384
و ساعت 1:17
|+|
از من بریده ای و صدایم نمیکنی.... چون درد در منی و رهایم نمی کنی.... "گم گشته ام میان تماشای چشم تو" از این جنون تلخ ..جدایم نمی کنی.... هر شب چو باد میوزم از داغ یاد تو.... آخر چرا؟ چه شد که دعایم نمی کنی؟ امشب میان کوچه تو را جار می زنم.... اما تو باز رو به صدایم نمی کنی...!!!
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و پنجم آذر 1384
و ساعت 21:27
|+|
دلم می خواست:عشقم را نمی کشتند صفای آرزويم را که چون خورشيد تابان بود می ديدند چنين از شاخسار هستی ام آسان نمی چيدند گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند به باد نامرادی ها نمی دادند به صد ياری نمی خواندند به صد خواری نمی راندند چنين تنها به صحرای بی پايان اندوهم نمی بردند...
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و پنجم آذر 1384
و ساعت 21:26
|+|
در زمستانی غبار الود یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز خوبی چون روز های دگر سایه ای ز امروزهاودیروزها
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و پنجم آذر 1384
و ساعت 21:25
|+|
شب بخیر ای اخرین امید من
نذار تاریکی تو قلبت بشینه چشات به روی شهر شب ببند تا چشای خشکلت خواب ببینه می دونم خواب ستاره می بینی خنده هات برای من غریبه نیست با مداد نقره ای رو تن ماه همه ارزوهات رو بنویس غروبابا تو سرزمین خواب تو بوی تنهای و غربت نمیاد توی کوچه های سبز اون به جز صدای پای محبت نمیاد فرصت موندن تو شهر خواب کمه دلت رو به اسمون گره بزن پا بذار تو جاده های کهکشون شب بخیر ای اخرین امید من
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و پنجم آذر 1384
و ساعت 2:29
|+|
میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر مونده یه مرداب پیر توی دست خاک اسیر منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدا داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم ارزو داشتم برم تا به دریا برسم شب رو اتیش بزنم تا به فردا برسم اولش چشمه بودم زیر اسمون پیر اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند اما دست سرنوشت سر ر اه یه چاله کند توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد اسمون هم نبارید اونم سر گرونی کرد حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون یه طرف میرم تو خاک یه طرف به اسمون خورشید از اون بالا ها زمین هم از این پاین هی بخارم می کنن زندگیم شده همین با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم سرنوشتم همینه من اسیر زمینم هیچی باقی نیست از م قطره های اخرم خاک تشنه همینم داره همراش میبره خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید بیاد شن جامو پر میکنه که بیاره دست باد بمن گفت: بیا! بمن گفت: بمان! بمن گفت: بخند! بمن گفت : بمیر! امدم.ماندم.خندیدم.مردم.....
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و پنجم آذر 1384
و ساعت 2:28
|+|
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
میخوام تنها باشم تنها بمیرم شاید از دردوغم اروم بگیرم میخوام تنها بمیرم میخوام پیدا کنم یه جای خلوت بشینم اشک بریزم تا قیامت
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و پنجم آذر 1384
و ساعت 2:27
|+|
مادر تو همون چشمه ابی واسه تشنگی من تو بیابون مهربونی مادرم تو چه خوبی چقد تازه وپاکی تو مثل دریا می مونی مادر دل تو یه اسمونه که فقط خدا میدونه مادر تو اون گل سرخی که وا شده دم صبح مادر تو بارون عشقی تو از هر چی خوبیه گذشتی تو خیلی خوبی مهربونی تو فرشته خدایی قشنگی مثل ماه می مونی نجیبی تو مادر تو مثل الماس مثل الماس می مونی پر نازی پر نعمت پررازی تو همونی که خدا خیلی کم افریده مادر مهربونی تو نداره مرزی کسی ندیدم باشه مثل تو اینقدر با استقامت.
مادر من امیدم بی تو سرابه یه حباب روی ابه زندگیم بی توو خرابه حضور خوب تو به خونمون صفا میده صدات وقتی که میپیچه به قلبامون جلا میده مادر من مادرمن دوستت دارم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و پنجم آذر 1384
و ساعت 2:25
|+|
تو ی دنیایی که قلبا هر کدوم یه جا اسیرن کاش به فکر اوناباشیم که از این زمونه سیرن نذاریم تو چشاشون بشینه دونه اشکی اونا فانوسن اره فانوسای مشکی توی این عصر پر از درد خیلی ادما یه دنیان تو جمع دنیا بی قرارو تک و تنهان غم تنهایی رو باید از نگاه همشون بخونیم خدا خیلی مهربونه اگه ما بنده اونیم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و پنجم آذر 1384
و ساعت 2:23
|+|
صدات کردم جوابمو نمي دي کمي به من، تو بها نمي دي يه جملهء دوستت دارم نمي گي هر چي که تو دلت داري اونم بهم نمي گي چه جور بايد بهت بگم دست از تو بر نمي دارم مي خوام که فرياد بزنم بگم که عاشقت منم مي خوام که با تو باشم فقط با تو... فقط با تو بميرم و فدا شم فقط با تو... فقط با تو تموم لحظه ها فقط اسم تو روي لبامه هر چي که توي دنيا دارم بدون، بي تو... باز برام کم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه دهم آذر 1384
و ساعت 3:1
|+|
من عاشق تو هستم... من تورو مي پرستم... يه عمره عاشقانه به انتظار نشستم تو ماه آسموني...فرشتهء زميني... براي قلب خسته م پناه آخريني... بي تو گل وا نمي شه... دردم دوا نمي شه... دلم تا دنيا دنياست از تو جدا نمي شه عاشقم من... دنياي من تويي تو... عاشقم من... روياي من تويي تو اي که بي تو شبم سحر نمي شه... عاشقم من... خدا کنه هميشه که يار من تو باشي ... به هر کجا که هستم کنار من تو باشي... خدا خودش مي دونه بي تو مي شم ديوونه.. بيا که بي تو اي گل بهار من خزونه بي تو گل وا نمي شه... دردم دوا نمي شه... دلم تا دنيا دنياست از تو جدا نمي شه عاشقم من... دنياي من تويي تو... عاشقم من... روياي من تويي تو اي که بي تو شبم سحر نمي شه... عاشقم من... "خدا اينو مي دونه که من بي تو ديونه مي شم... خدا کنه تو هم اينو بدوني"
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه دهم آذر 1384
و ساعت 2:54
|+|
حرفهاي ما هنوز نا تمام... تا نگاه مي کني... وقت رفتن است... باز هم همان حکايت هميشگي...! پيش از آنکه با خبر شوي... لحظهء عزيمت تو ناگزير مي شود... آي... اي دريغ و حسرت هميشگي! ناگهان چقدر زود ... دير مي شود...
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه دهم آذر 1384
و ساعت 2:49
|+|
من شونه هاتو واسه گريه هام مي خواستم ولي گفتي سرتو از رو شونه م بردار. من مي خواستم دستمو بذارم تو دستات، ولي دستاتو کنار کشيدي... من گفتم تو دنيا فقط تورو دوست دارم، ولي باور نکردي... من گفتم بمون پيشم،خيلي تنهام، تو گفتي نمي شه... من گفتم تنها تکيه گاهم واسه تنهايي هام توئي، ولي پشت گوشت انداختي... من گفتم عاشقتم، ولي تو گفتي بهتر از من هم هست... من گفتم چرا منوتوي دلت راه نمي دي، گفتي واسهء من عاشقي زوده...
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه دهم آذر 1384
و ساعت 2:10
|+|
يه كوله بار پر از خاطره روبروی چشمای بيتابم ايستادی، در كمال ناباوری دورشدنت رو با بغض تماشا ميكنم. تو هيچوقت برام نگفتی چرا با اينكه ميدونستی بر نميگردی ازم خواستی تا منتظرت بمونم . و تو از شهر من رفتی ... برای هميشه تو رفتی برای يه شروع ديگه من موندم با يه دنيا تنهايی و يه عالمه علامت سوال به دروغ هم ميشه دلخوش بود ! هنوز هم میشه دوست داشت هنوز وقتايی پيش مياد که دلم واسه يکی می تپه هنوز هم ميشه گفت : دوستت دارم هنوز هم ميشه از عشق نوشت هنوز هم ميشه دلخوش بود ... آی عشق ... ! هنوز هم تو همون بزرگترين دروغ جهانی و زمان با دستای نامرئش تو رو ازم جدا ميكنه کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه دهم آذر 1384
و ساعت 1:22
|+|
در این قلبهای آهنی نه جرعه ای صفا پیدا می شود و نه قطره ای وفا نه مرهم عشقی است و نه دوای دردی
در این سکوتهای بی فرجام فقط آه است و درد وسکوت اینجا همان قلعه سکوت است اینجا همان جاست که غم همیشه ضیافتی دارد اینجا آن دهکده خاموشی است که کلاغهای سیاه بی مهری در آن لانه کرده اند.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ سه شنبه هشتم آذر 1384
و ساعت 2:25
|+|
وقتی رفتی قلبم ایستاد سر کوچه خیالت یکی گفتش بی خیال شو حیف اون اشک زلالت وقتی رفتی شعر٬اشک رو من برای تو سرودم آخه من جز یه عروسک واسه تو هیچی نبودم وقتی رفتی گریه کردم همصدا با ساز بارون یادم اومد که میگفتی حاضری واسم بدی جون وقتی رفتی همه گفتن قسمتت نبود عزیزم ولی از عشق و علاقم به تو یک ذره نشد کم تا قیوم قیامت نفرین بر دریا
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ سه شنبه هشتم آذر 1384
و ساعت 2:23
|+|
دلم از همتون گرفته از خدا از آدما از هرچی آدم بی وفاست... چرا نگریم؟ چرا ننالم؟ خدایا تو چرا؟ تو چرا بی وفا شدی؟ تو چرا با من قهر کردی؟ خدا دیگه ازت شاکی نیستم. بکش منو راحتم کن. بی وفا بکش منو طاقت بی وفایی تو رو ندارم خدا نفرین به روزگار
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ سه شنبه هشتم آذر 1384
و ساعت 2:11
|+|
يه گوشه دنيا دلي هست تنهاي تنها تنها چون عابر سرگردون تو جاده هاي زودگذر زمستون تنها چون باد چون گلي نشكوفته در گردباد سرگردون تو غبار جاده ها حيرون تو اشك ستاره ها
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه چهارم آذر 1384
و ساعت 3:51
|+|
زن چشمانش را بست تا بار ديگر به روياهايش سلامی دوباره کند اما پريشان و گريانچشمان خود را باز کرد تا واقعيت زندگی را از ياد نبرد . آخر در رويا برگ برنده به اومی گفت: تو بردی اما در بيداری، روزگار گفت: که تو باختی .....زن با ناله ای زمزمه کرد قمار سختی بود؛ تو بردی من بازنده ی اين بازی شدم ، اماروزی تو هم در بازی عجيب زندگی می بازی شايد آن روز، باختن تو را هم از خوابقشنگت بيدار کند ............
|
آرشیو:
به تازگي:
دوست داشتنيها:
آمار بازدیدکنندگان:
|
|||||