|
خواستم هديه اي برايت بفرستم: گل گفت مرا بفرست ، با عطرخود او را شاد سازم ، گفتم : اوخودش گل است؛ خار گفت: مرا بفرست ، تا به چشم دشمنانش فرو روم ، گفتم او آنقدر مهربان است كه دشمن ندارد؛ بلبل گفت مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم، گفتم: نه او خوش صداست ناگهان صداي قلبم به گوشم رسيد؛ صداي تاپ تاپ قلبم بود كه مي گفت مرا بفرست تادوستش بدارم.
تقدیم به عشاق عاشق
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه سی ام آبان 1384
و ساعت 2:47
|+|
باشد اینبار نگاهم به نگاه تو بیفتد به جزازعشق نگویم و گلی سرخ به دستان تو تقدیم کنم و همان حس غریبی که زبان جرات وصف و قلمم قدرت رسم کلماتش نتواند که همان شور عجیبی است که از دیدن چشمان تو آشفته کند قلب و نهانم به تو تقدیم کنم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه سی ام آبان 1384
و ساعت 2:40
|+|
عشق
خيس شدن دو دلدار زير باران نيست عشق
اين است كه من چترم را روي دلدار بگيرم و او نبيند نبيند و هرگز نداند چرا در زير باران خيس نشد؟؟
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه سی ام آبان 1384
و ساعت 2:20
|+|
هر گز نخواستم كه تورو با كسي قسمت بكنم يا حتي از تو با خودم يه لحظه صحبت بكنم هر گز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم بگم فقط ماله مني به تــو جسارت بكــنم انقدر ظريفي كه با يك نگاه هرزه ميشكني
اما تــــو خلوت خودم تنـها فقط ماله مني
هر گز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم بگم فقط ماله مني به تو جسارت بكنم ترسم اينـــه كه رو تنت جـايه نگـاهم بمــــونه يا رويه تیشه ي چشـات غبــــار اهــم بمــونه تو پاكو ساده مثل خواب حتي با بوسه مي شكني شكل همه آرزو هام تجسم خوابه مني حتي با اينكه هيچ كس مثل من عاشق تو نيست پيش تو آينه ي چشام حقيره لايق تو نيست هر گز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم بگم فقط ماله مني به تو جسارت بكنم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه سی ام آبان 1384
و ساعت 2:18
|+|
بـــر مـاسه هـا نوشتـــم دریـــای هستـــــــی من از عشق توست سرشار این را بـــــه یاد بسپـــــار یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهاش لبخند توست ... و زمانی که به تو فکر می کنه ... ....احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه .... پس هر گاه احساس تنهایی کردی ... این حقیقت رو به خاطر داشته باش ... ...یک نفر.... ...یک جایی ... ....در حال فکر کردن به توست ....
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه سی ام آبان 1384
و ساعت 2:17
|+|
شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. استاد باز گفت: ازدواج هم يعنی همين!!
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ دوشنبه سی ام آبان 1384
و ساعت 2:12
|+|
bazam salam be tamam dosta golam ba dadan nazaraton mano khoshhal mikonin az hamaton mamnon
mikham chanta az ziba bezaram bebinin kami rohiyaton avaz besheh daram va shad khosh bashid kodak va masomiyat
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1384
و ساعت 1:34
|+|
جز نقش خیال تو کسی در نظرم نیست
زائیده ی پروازم و افسوس پرم نیست می کاوم و بیهوده در این شهر خیالی جز سایه موهوم غمت پشت سرم نیست من ماندم و دلتنگی و یک عمر تنهائی در این شب بی نور نشان از سحرم نیست در ائینه عشق تو را دیدم و امروز جز عکس تو در برکه چشمان ترم نیست در پیچ و خم جاده دلتنگی و غربت غیر از شب و تنهائی و غم کسی همسفرم نیست
بر خیزو بیا
سـوز غمت به سینـه ام سوخـت دل نـزار من یاد تــو در خیــال من برده همــه قـــرار من طاقت و صبرودین من برد دو چشم مست تو تا چــه شود به عــاقبت از نگــه تـــو کار من شوق دوبـــاره دیدنت شد همـــه آرزوی دل وای اگـــر بمیرد آن شعـله پـــر شــرار من شب همه شب نخفته ام با غــم تـو نشسته ها گــواه من خــــدای من دیـده اشکبــــار من از دو جهان بریده ام از همه کس گـسسته ام دل به کـسی نبسته ام تــو جمله کار و بار من ز فرقتت نگــار من ریخت همــه برگ و برم تـــرا به خون عاشقـــان خیز و بیا کـــنار من
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1384
و ساعت 1:26
|+|
مانده ام در حسرت ؛بالا بلايي روز وشب
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1384
و ساعت 1:20
|+|
گفتم نرو پرپر مي شم گفتي مي خوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم گفتي مي خوام تنها باشم
گفتم دلم گفتي بسوز گفتم يه عمري باز هنوز؟
گفتم عمرم چي ميشه؟ گفتي هدر شد شب و روز
گفتم آخه داغون مي شم گفتي به من خوش ميگذره
گفتم منو جنس مي بيني گفتي آره بي قيمتي
گفتم يه روز كسي بودم با من نكن بي حرمتي
گفتم صدام مي گيره باز گفتي به درد بسوز و بساز
گفتم حالا كه پير شدم گفتي كه از تو سير شدم
گفتم تمنا مي كنم گفتي مي خوام خردت كنم گفتم بيا بشكن تنو گفتي فراموش كن منو
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و هشتم آبان 1384
و ساعت 5:55
|+|
نذار بهت عادت کنم.. جدایی سخته گل من!
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و هشتم آبان 1384
و ساعت 5:48
|+|
دوست ندارم که هیچ وقت دیگه تو رو ببینم خیال نکن بعد از این بپای تو می شینم منو بگو می گفتم تو تنها تکیه گاهی بین همه آدما تو پاک و بی گناهی من توی دنیای خود عالمی با تو ساختم عمر و بپات گذاشتم غافل از اینکه باختم حرفی دیگه نمونده آخر خط همینجاست برو واسه همیشه جواب تو با خداست می خوام اینو بدونی قصه ما تموم شد فقط دلم می سوزه که زندگیم حروم شد آتیش زدی خونمو خونت آتیش بگیره ببین چه کردی که دل دلش می خواد بمیره
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و هشتم آبان 1384
و ساعت 5:45
|+|
من ميگم بهم نگاه نكن
تو ميگي كه جون فدا كن من ميگم چشمات قشنگه تو ميگي دنيا دو رنگه من ميگم دلم اسيره تو ميگي كه خيلي ديره من ميگم چشمات و واكن تو ميگي من و رها كن من ميگم قلبم رو نشكن تو ميگي من ميشكنم من؟ من ميگم دلم رو بردي تو ميگي به من سپردي؟ من ميگم دلم شكسته است تو ميگي خوب ميشه خسته است من ميگم بمون هميشه تو ميگي ببين نمي شه من ميگم تنهام ميذاري تو ميگي طاقت نداري من ميگم خدا به همرات تو ميگي چه تلخه حرفات من ميگم كه تا قيامت برو زيبا به سلامت!!!
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و هشتم آبان 1384
و ساعت 5:44
|+|
اين روزها گاهی جلوی آينه می ايستم و اشکها مو نگاه ميکنم. ميخوام همه ی اشکهامو جمع کنم توی يه شيشه تا وقتی ديدمت بهت نشون بدم. شايد هم برای روزتولدت بهت هديه دادم. اين روزها هوای اتاقم بدجوری خزونيه. همه اش آسمون ابريه. انگار آسمون هم ميخواد اشکا شو جمع کنه. این روزها همه اش ابرـ همه اش بارون ـ همه اش اشک ـ همه اش باد ـ همه اش بغض ـ همه اش تنهايی ـ همه اش تنهايی ـ کاش فقط يه کم تنها نبودم. کاش يه کم خسته نبودم. اين روزها کاش فقط يه کم تو بودی.فقط يه کم.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و هشتم آبان 1384
و ساعت 5:43
|+|
کاش ای تنها امید زندگي
می توانستم فراموشت کنم یا شبی چون آتش سوزان دل در لهیب سینه خاموشت کنم کاش احساس نیاز دیدنت از وجودم چون وجودت دور بود در دلم آتش نمی زد آن نگاه کاش آنشب چشمهایم کور بود کاش آنشب در گلستان خیال ای گل وحشی نمی چیدم تو را تا نسوزم در خزان آرزو کاشکی هرگز نمی دیدم تو را......
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و هشتم آبان 1384
و ساعت 5:41
|+|
عصر اونروز زير بارونو بهم برگردون
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و هشتم آبان 1384
و ساعت 5:37
|+|
گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم
گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم
باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود کاشکی میدیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه همیشه یک نفر میره آدم و تنها میزاره میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و هفتم آبان 1384
و ساعت 2:53
|+|
بهت نمي گم كه دوست دارم ولي قسم ميخورم كه دوست دارم
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت ميدم چون همه چيزم تويی نمي خوام كه خوابت رو ببينم چون تو خيلي خوش تر از خوابي اگه يه روز چشمات پر اشك شد و دنبال يه شونه بودی تا گريه كني صدام كن قول ميدم اشك هاتو پاك كنم و منم با تو گريه كنم اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي تا سرش داد بزني صدام كن قول ميدم ساكت بمونم اگه دنبال خرابي مي گشتي تا نفرت رو در اون دفن كني صدام كن قلبم تنها خرابه وجود توست اگه يه روز صدات كردم كه بهت نياز دارم نگو كجايي فقط يه لحظه چشماتو ببند و بهم فكر كن جونم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و هفتم آبان 1384
و ساعت 2:52
|+|
تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم . دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود. همه ستاره هايم به تاريکي رفته بود. مشت من ساقه خشک تپش ها را مي فشرد. لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود. تنها مي رفتم. مي شنوي ؟ تنها. من از شادابي باغ زمرد کودکي براه افتاده بودم. آيينه ها انتظار تصويرم را مي کشيدند. درها عبور غمناک مرا مي جستند. و من مي رفتم . مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم . ناگهان تو از بيراهه لحظه ها . ميان دو تاريکي. به من پيوستي. صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت درآميخت: همه تپش هايم از آن تو باد . چهره ي به شب پيوسته ! همه تپش هايم. من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط هاي عصياني پيکرت شعله گمشده را بربايم. دستم را به سراسر شب کشيدم . زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد. خوشه فضا را فشردم. قطره هاي ستاره در تاريکي درونم درخشيد. و سر انجام در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم کردم.
ميان ما سرگرداني بيابان هاست. بي چراغي شب ها . بستر خاکي غربت ها. فراموشي آتش هاست. ميان ما ((هزار و يک شب)) جست و جو هاست
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و هفتم آبان 1384
و ساعت 2:50
|+|
اومدنش یه اتفاق بود و حرفاش حرفای من.خدایا اون مثل من بود.با احساسی مشترک.هم احساس بودیم و هم حرف.
روزی که گفتم که من دیگه نیستم اون برام خوند و گریه کرد:اونی که می خواستم دلمو شکستو به پای یک عشق جدید نشستو............... من موندم تا دلی نشکنه ولی.......... ولی شکست.بی صدا ولی دردناک. بی صدا .کسی نفهمید.صدای شکستنش توی تنم پیچید و از شدت دردش فقط چشمهام طاقت نیاوردن.اون رفت و من هنوز به یاد اون شعرم اونی که میخواستم دلمو شکستو به پای یک عشق جدید نشستو...............
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و هفتم آبان 1384
و ساعت 2:43
|+|
غم هم، اگر به لهجه ی هجران شنیدنی ست!
از درد عشق ، قصه ی درمان شنیدنی ست یک تار مانده با نفسم ، هم صدا هنوز آوای این کمانچه کماکان شنیدنی ست ! بی رحمی زمانه دلیل سکوت نیست فریاد اشک در صف مژگان شنیدنی ست ! هر سالکی به منزل جانان نمی رسد داود با تلاوت قرآن، شنیدنی ست ! بگذار گیس و شانه و صورت ، به هم رسند پژواک شب ، به صبح گریبان شنیدنی ست کمتر ز دوستان نظر سو، رایج است از یوسف آه و ناله ی زندان شنیدنی ست باید گشود پنجره ها را به سمت عشق فردا ، فقط ترنم باران ، شنیدنی ست !
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و هفتم آبان 1384
و ساعت 2:18
|+|
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشيند به موجي رود گوشه اي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزل ها بميرد گروهي بر آنند كاين مرغ شــيدا كجا عاشقي كرد ؛ آنجا بميرد شب مرگ از بيم آنجا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد چو روزي ز آغوش دريا برآمد شبي هم در آغوش دريا بميرد تو دريا ي من بودي آغوش واكن كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه بیست و هفتم آبان 1384
و ساعت 1:41
|+|
bazam salam az lotf dostan va nazarashon mamnon kash ma adama neghab nemizadim chon kasi ke neghab dareh ro bavar mikonim vali nadararo bavar nadarim
vaghti hasti bavaret nadaran vaghti miri tazeh migan ey dad inam bod chera?vaghean ma adama chera in jori hastim chera nemikhahim toyeh dard komak ham bashim chera dostan atrafiyan bavar nadarim beyaeem az khodemon shoro konim hamaro dost bedarim ta dostemon dashteh bashan beyaeem dast hamo begirim biyaee ham digaro komak konim barayeh khodemon chon behtarin lezato dareh
saretono dard ovordam mazerat doseton daram bye montazer nazarat shoma hastam
ازدورویان خسته ام ازجدایی بی وفایی خسته ام خسته ام ازدست ظلمت خسته ام ازبدی ها خسته ام ازدست زورگویان ونامردان خسته ام ازدست صیلی صفتان آه خسته ام خسته ام ازدست تکرار شب وروز فریاد ازدست زمانه وبدی هایش ازدست زمانه خسته ام آه نفرین برتو ای زندگی
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384
و ساعت 3:3
|+|
بودنم را هیچ کس باور نداشت هیچ کس کاری به کار من نداشت * بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ *
او که خوابیده ست در این گور سرد بودنش را هیچ کس باور نکرد
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384
و ساعت 2:52
|+|
خدا غم آنها را مي ديد و غمگين بود.خدا گفت:شما را دوست دارم.پس همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد. مرد سرش را پايين آورد,مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد.زن به آب رودخانه نگاه مي کرد,مرد را ديد. خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند.خداخوشحال شد و از آسمان باران باريد. مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا زير باران خيس نشود.زن خنديد. خدا به مرد گفت:به دستهاي تو قدرت مي دهم تا خانه اي بسازي و هر دو در آن آسوده زندگي کنيد. مرد زير باران خيس شده بود.زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت.مرد خنديد. خدا به زن گفت:به دستاي تو همه زيباييها را مي بخشم تا خانه اي را که او مي سازد,زيبا کني. مرد خانه ساخت و زن خانه را زيبا و گرم کرد.آنها خوشحال بودند.خدا خوشحال بود. يک روز,زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش غذا مي داد.دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند.اما پرنده نيامد.پرواز کرد و رفت.دستهاي زن رو به آسمان ماند.مرد او را ديد.کنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد . خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود.فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند.خدا خنديد و زمين سبز شد. خدا گفت:از بهشت شاخه گلي به شما خواهم داد. فرشته ها شاخه گلي به دست مرد دادند.مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت.خاک خوشبو شد. پس از آن کودکي متولد شد که گريه مي کرد.زن اشکهاي کودک را مي ديد و غمگين بود. فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از آن شيره ي جانش به او بنوشاند. مرد زن را مي ديد که مي خندد.کودکش را ديد که شير مي نوشد.بر زمين نشست و پيشاني بر خاک نهاد.خدا شوق مرد را ديد و خنيد.وقتي خدا خنديد, پرنده بازگشت و بر شانه ي مرد نشست. خدا گفت: با کودک خود مهربان باشيد,تا مهرباني را بيامود.راست بگوييد,تا راستگويي را بياموزد.گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد,تا هميشه به يا د من باشد. روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت.زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ و ولابه لاي گلها پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم مي دويدند و بازي مي کردند. خدا همه چيز و همه جا را مي ديد.خدا ديد که زير باران مردي دست هايش را بالاي سر زني گرفته است,که خيس نشود.زني را ديد که در گوشه اي از خاک با هزاران اميد شاخه گلي را مي کارد.خدا دست هاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند و نگاههايي که در آب رودخانه به دنبال مهرباني مي گردند و پرنده هايي که... خدا خوشحال بود.چون ديگر,غير از او هيچ کس تنها نبود
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و یکم آبان 1384
و ساعت 3:32
|+|
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست فرصت شمر طریقه رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست ما را از منع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست او را با چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جای جلوهء آن ماهپاره نیست ازچشم خود بپرس که مارا که می کشد جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ روی حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و یکم آبان 1384
و ساعت 3:14
|+|
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و یکم آبان 1384
و ساعت 3:4
|+|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ،صد خاطره خندید عطر، صدخاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلو ت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب، آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم: حذر از عشق؟! ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم...نتوانم... روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نرهیدم، نگسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم، نرهیدم رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم؟
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و یکم آبان 1384
و ساعت 3:1
|+|
دل مبند ای حکیم بر دنیا که نه چیزیست جاه مختصرش شجـر مقـل در بیـابـانــها نرسد هرگز آفتی به برش رطب از شاهدی وشیرینی سنگ هامی زنند بر شجرش بـلـبـل در قـفـس نـمـی مـاند سال ها جز به علت هنرش زاغ ملعون ازان خسیس تر است کـــه فرستند بـاز بـر اثرش وز لطافت که هست در طاووس کودکان می کنند بال وپرش که شنیدی ز دوستـان خــدای که نیامد مصیبتی به سرش هر بهشتی که در جهان خداست دوزخی کردند بر گذرش
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه بیست و یکم آبان 1384
و ساعت 2:52
|+|
az tamam nazarhayeh zibaton mamnon khob bad ye modati omadam kami harf bezanam dishab be dostam goftam az vaghti yademoneh goftam mahkomim 1 be zendegi bayad sokht va sakht sokhtamo sakhtam goftan zendegi bala paeen dareh goftim khob tahamol mikonim goftam marg hagheh had aghal in hagh mordano be ma midadan
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1384
و ساعت 2:14
|+|
درویشی قصه زیر را تعریف می کرد:
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: « این کار شما تروریسم خالص است! » نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟ شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را بر هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! » وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت: «با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند!»
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1384
و ساعت 1:41
|+|
بگذاريد دلم را بدهم دست نسيم بگذاريد دلم را بنهم گوشه راه بگذاريد فقط گريه كنم تا دم صبح سپس آهسته شوم ذوب در اين آتش آه بگذاريد كه در لرزه اندام درخت دل من نيز بيافتد چون برگ له شود زير نگاه پاييز دهدش باد خزان مژده مرگ باد پاييز اگر فصلش نيست قاصدك كاش شوم اين شب تار بنهم از دل خود وزن تمناها را پا نهم آن طرف اين ديوار حل شوم در تن اين خاك سياه با دل خويش بسويش برويم ره به درياي تجليش سپاريم رها
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ سه شنبه هفدهم آبان 1384
و ساعت 1:19
|+|
بوي باران عيد ميدهي آسـمــان من .... طعم خوش ميوه هاي بهشت ميدهي آسمـان من ... غربت غريب عاشقي در كوچه هاي خلوت بيقراري ، آسـمان من ... افق به خون نشسته در غروب غمگين مني آسـمان من ... باران شهاب بر شبهاي كوير دل مني آسـمان من ... درد نهفته در راز نگفته دل مني آسـمان من ... گيسوان منيژه اي بر چاه بيژن خويش ، آواي موسيقي بي صداي مني آسـمان من ... خنكاي بوسه بر كوير لبهاي مني آسمـان من ... نواي ساز بي نواي مني در رقص بر آتشم ، رؤياي نديده مني آسـمــان من ... قاصدك اسير در پستوي قلب مني آسـمـان من ... تيشه فرهادي به دست شيرين خويش ، آيينه احساس بي آيين مني آسمـان من ... زيبايي آرزويي بر غروب آسمان دل من ، آسمـان من ... ليلاي مجنون خويشي به آوارگي صحرا ، خواب تعبير ناشده در آغوش نشكفته مني آسـمــان من ... كابوس عشق نوپاي مني آسمـان من ... بي وفــاي روزگار مني ، بـهــار مني ، آسـمــان من ...
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ سه شنبه هفدهم آبان 1384
و ساعت 1:16
|+|
دردت به جونم قهر نکن ، گفتم برو باور نکن
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه پانزدهم آبان 1384
و ساعت 2:33
|+|
عاقبت از دوري تو سردي شبنم را با تمام وجود احساس مي كنم رويش بي ساقه گل را در پرتو خورشيد جستجو مي كنم عاقبت بياد گلهاي عاشق هر صبح و شام دعا خواهم كرد در پي نشوني از تو اي غريبه آشنا با نسيم بهاري همراه خواهم شد تا تو را همچون نگيني بر روي موج دريا با خود به ساحلي امن و زيبا برم تو اي محبوب من اي اميد شيرين روزهاي پر اميد من تو را در خلوتگاه ياس سپيد در پس شبوهاي سفيد همچون گوهري ناياب دركنج ذهن پنهان خواهم كرد تا از گزند نامحرمان در امان باشي تو را اي بهترين همچون صدفي از پاكي در صندوقچه قلبم پنهان خواهم كرد و تو براي هميشه برايم مي ماني
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه پانزدهم آبان 1384
و ساعت 2:29
|+|
هیچ چیز بیشتر از تنهایی رنج آور نیست . اما مشکل این است که ایجاد هر پیوندی از روی ترس از تنهایی، آزمون مبارکی نخواهد بود،
چون دیگری نیز با همین انگیزه به تو پیوسته است.
آنگاه که تو را دیدم شوق دانستن این که تو چگونه آدمی هستی مرا غرق در هیجان کرده بود آنگاه که تو را شناختم دانستم که تو هم مانند دیگران انسانی هستی با توانایی ها و کاستی ها، آنگاه که با هم صمیمی تر شدیم شوق دانستن این که عشق به تو چه احساسی دارد مرا غرق در هیجان کرد ولی آنچه پیش از هر چیز مرا غرق در شگفتی میکند خودِ تو هستی و عشق میان ما
محبت دادن به دل صفای سینه می خواهد به یاد یکدیگر بودن دل بی کینه می خواهد کاش می شد در تاریکی شب دور از چشمهای خواب آلود، دست دراز کرد و ستاره ای چید و به خورشید فردا هدیه کرد تا شاید به پاس این محبت، کوه یخ کدورتها را آب کند در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست خو کرده ی قفس را شوق جدا شدن نیست من با تمام جانم پر بسته و اسیرم باید که با تو باشم در پای تو بمیرم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه پانزدهم آبان 1384
و ساعت 2:28
|+|
دگی عشق! مرگ؟
آری زندگی: زندگی آن لحظه است که از بدن مادر خارج می شوی و از ته دل گریه میکنی که چرا؟ زندگی غم است، غمی که پایان نمی پذیرد، چرا که پایانش خود شروع دیگری است. زندگی آرزوی عاشقی است در وصل معشوقش که خود به محال بودن آرزویش آگاه است. زندگی جاده ای است که مرگ در انتهایش خندیده است.
آری عشق: عشق شاید دروغ باشد، اما توان آن را دارد که حقیقت قلب را نشان دهد. عشق آن بلندی است که با زندگی هزاران فرسنگ فاصله دارد. عشق باید تو را بگریاند، آن زمان، از حسادت جداست. عشق خواب خوشی است که از بیداری بیزار است. عشق جاودانه نیست، آنچه جاودانه است خون دل است. عشق آن نگاه است که فقط ما متوجه اش می شویم، من و تو. عشق تهی شدن است، از من ازتوو سرشار است ازما عشق بادی است که سوزش تو را می سوزاند و توانش خاکسترت را به دور میبرد. عشق آینه ی چین خورده ای است که شکستگی دلت را در آن خواهی دید. عشق ، آری عشق خدایی است که شیطان غرور را به سجده در می آورد.
آری مرگ: مرگ سرانجام نیست، سرانجام مرگ است. مرگ را آن زمان که می میری نخواهی دید، زندگی را خواهی دید، زیبا و با طراوت، چرا که از آن دوری و دستانت کوتاه شده است. مرگ رازی است که برای پی بردن به آن باید تجربه اش کنی.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ یکشنبه پانزدهم آبان 1384
و ساعت 2:19
|+|
یاد تو هر لحظه با من است
نیمه شب بود و تو در خاطر من چون هر شب
که ره خواب به چشمان ترم می بستی
در خیال من و اندیشه ی من بودی تو
نه همین شب همه شب ها هستی
همه بیداری و شب بیداری گونه تر کردن ها
همه شب حال من اینست
نه امشب تنها
تو کدامین شب از این حال دلم با خبری
تو چه دانی که چه سان می گذرد
لحظه ها ثانیه ها بی تو سر کردن ها
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه چهاردهم آبان 1384
و ساعت 3:31
|+|
به خاطر تو ...
من درد تو را ز دست ، آسان ندهم
دل برنكنم ز دوست ، تا جان ندهم
از دوست به يادگار ، دردي دارم كان درد به صد هزار در مان ندهم
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ شنبه چهاردهم آبان 1384
و ساعت 3:30
|+|
من امتداد نا جوانمردم در آن لحظه كه تكرار زندگيم را خواهم زيست و ابر هاي تيرگون بر وسعت نا هموارم خيمه خواهند بست. در آن لحظه كه پروازي بر آسماني و دستي در گريباني در شكوه نا موزون رويايي خام محو خواهد گشت و من اينجا تنها حادثه نگاه تو را بي آنكه وسعتي بخشيده باشم اينگونه نا جوانمردانه باور كردم. كاش شعرم را از زبان آنكه دوستش ميداري لااقل گوش كني.
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه سیزدهم آبان 1384
و ساعت 4:24
|+|
یهو میبینی یه راهی مقابلته
که بهش میگن زندگی میبینی قشنگه شروع میکنی به حرکت راه میفتی فکر میکنی کسی منتظرته فکر میکنی میتونی منتظر کسی بمونی فکر میکنی زندگی همش خندست فکر میکنی زندگی سادست فکر میکنی؟؟ شده به خودت بخندی ؟؟ شده از خودت خجالت بکشی؟؟ شده به حماقتت ایمان داشته باشی؟؟ میگی من با اونم پس اونم با منه میگی اون میتونه پس منم میتونم میگی دروغ نمیگم پس اونها هم نمیگن اما زندگی این ریختی نیست با سر میخوری زمین مغزت میاد تو دهنت میمیری چون دیگه نمیتونی اونجوری که دوست داری زندگی کنی نه,نمیمیری . ای کاش میمردی فلج میشی میشی جسد!! نه زندگی اونجوری نیست که فکر میکنی
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه سیزدهم آبان 1384
و ساعت 3:55
|+|
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی شاخه ها را از ریشه جدایی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید دوشیزه عشق من مادری بیگانه است و ستاره پرشتاب در گذرگاهی مایوس بر مداری جاودانه میگردد احمد شاملو
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه سیزدهم آبان 1384
و ساعت 0:55
|+|
امروز هم گذشت بی آنکه بیابم دلیلی برای زندگی بی آنکه بدانم چرا زنده ام بی آنکه عقل مرا یاری دهد امروز هم گذشت با تمامی ناامیدیهایش با تمامی چراهای بی دلیل با تمامی غصه های نابجا امروز هم گذشت و من هنوز چیزی از زندگی نمیخواهم و من هنوز چشمانم به در خیره مانده و من هنوز بوی تعفن نگرفته ام امروز هم گذشت مثل دیروز که ناتمام گذشت مثل فردا که همانند امروز میگذرد مثل تمام تاریخ امروز هم گذشت با اینکه امیدم بود شاید روزی دگر باشد با اینکه منتظر امید بودم با اینکه روز میلادم بود امروز هم گذشت...
نوشنه شده توسط ارزو تاریخ جمعه سیزدهم آبان 1384
و ساعت 0:52
|+|
|
آرشیو:
به تازگي:
دوست داشتنيها:
آمار بازدیدکنندگان:
|